قضاوت

 

چند روزی است یک درگیری ذهنی دارم...
مسئله ای که وجود دارد این است که جامعه و اطرافیان در خودشناسی ما و تصویری که از خودمان پیدا می کنیم، تاثیر زیادی می گذارند. این مرا یاد نظریه «خود ِ آیینه سان» از کولی می اندازد. اینکه جامعه دقیقا مثل آیینه عمل می کند. جامعه به من می گوید کوتاهم یا بلند، با هوشم یا متوسط، مذهبی ام یا غیرمذهبی.
این یک بعد از داستان است.
و حالا اینکه فرد چگونه می تواند درونیاتش را بدون تعامل با جامعه به آنها بشناساند، بخش دیگری از مسئله است.
یعنی اینکه تو فرد معلولی را ببینی، و با نگاهت به او این تصور را از خودش، تزریق کنی که تو ناتوانی، این یعنی نمی توانی درس بخوانی، دانشگاه بروی، همسر بشوی و یا مادر. بله تو، با یک نگاه!
ما آدم ها در برابر تصویرهایی که به هم می دهیم مسئولیم. مسئول نگاه هایمان هستیم. مسئول حرف هایی که بر طبق شناخت های نداشته می زنیم، بر طبق تعامل هایی که عمق نداشته اند.
اینچنین به نظر می رسد که مبنای این قضاوت ها، نداشتن ایمان واقعی و اعتماد به خداوند است. یادمان رفته که وقتی او بخواهد، می شود. 
این وسط من ِ بنده، که از پس ِ پرده بی خبرم، کاش قضاوت نکنم ...
.
از اینجا دوستم مونا را بخوانید که او هم در این باره نوشته.


تاريخ : ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
شلوغی این روزهایم را دوست دارم و این بهترین انرژی حیات بخش است برایم...
یک هفته ای هست که اتاقم در محل کار، جابه جا شده. نه من و نه بچه های تیم دلمان راضی به این تغییر نبود. همه غمگین بودیم، اما در عین حال چاره ای نبود.
حالا که آمده ام، روز به روز به این باور می رسم که گاهی شاید همین تغییرات؛ هر چند کوچک؛ در هر کجای زندگی، برای ما ناخوشایند باشند، اما قطعا کارکرد مثبتی دارند.
اینجا سکوت و آرامش بیشتری دارد، نورش فوق العاده است و مجموع شرایط باعث شده اند که چند ساعت را در همین هفته، دلچسبانه اضافه کار بمانم شرکت؛ حتی تنهای تنها...
می خواهم خودم را برسانم به نقطه ای که آنقدر توکل داشته باشم و به پشتوانه آن توکل حالم خوب باشد، که افسوس و حسرتی برای هیچ چیز نداشته باشم، که هیچ اتفاقی غمگینم نکند، که نترسم، دل نگران نباشم...
همه چیز مرتب می شود. دلم روشن است. به پشتوانه خدایی که هست، آن قدرت لایزالی که که می گوید :«کن» و بعد «یکون» می شود...
می نویسم تا بماند.
حتما همه چیز مرتب می شود...


تاريخ : ۸ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٢:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.