کارم زیاد پیچ خورد طی انجام و نوشتن پایان نامه. چندین مورد از نقاط عطف زندگی ام در این مدت شکل گرفتند. تجربه هایی که یک ریزه اش برای از پا درآوردنم کافی بود... ولی خدا را شکر که گذشتند و همچنان می گذرند...
تا همین دم آخر، استادها به هیچ عنوان سر یک ساعت و یک روز توافق نداشتند، همین شد که پنجشنبه درهای بسته دانشگاه باز خواهد شد تا جلسه برگزار شود!
موضوع، تحلیل گفتمان هیئت های عزاداری است و این همه امروز و فردا شدنش، شاید حکمتی داشت تا دفاع، مقارن بشود با ماه محرم و کاملا مناسبتی باشد.
طبیعتاً بشدت استرس دارم و نگرانم. آنقدر که دیروز فشارم رفت روی هشت و پزشک و باقی قضایا... 
ممنون می شوم اگر دعایم کنید...



تاريخ : ٢٠ آبان ۱۳٩۳ | ۳:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
خدایا،
ببین کار ما به کجا کشیده که مسئول آموزش با ما تماس می گیرد و می گوید:
- چرا پنج بار تماس گرفتم جواب ندادید؟ 
- شرایط پاسخگویی نداشتم. 
- چرا خودتان که کار دارید هر پنج دقیقه یکبار تماس می گیرید؟
- سکوت.
- می خواهی جلسه دفاعت را کنسل کنم؟!!!
همچنان سکوت می کنم. اما فقط تا پنجشنبه. خرم که از پل بگذرد، پرونده اش را می فرستم آن بالاها!


تاريخ : ٢٠ آبان ۱۳٩۳ | ۳:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
یک 
یکی از دوستان پدر تعریف می کردند که: دوستشان با همسر و نوزاد شیرخوارش در سرمای سخت زمستان، وسط جاده بنزین تمام می کنند. مرد، مدت زیادی گالن به دست کنار جاده برای راننده ها دست تکان می دهد، اما کسی نمی ایستد.
داخل ماشین سرد است و نوزاد بی قراری می کند. پدر، هراسان می شود، نوزاد را می گیرد روی دستش و کنار جاده می ایستد. همه ماشین ها می ایستند و بیش از حد نیاز مرد، به اون بنزین می دهند...
دو
برادرم ده روز منزل نبود. نیمه شب از راه که می رسد، دختر یکسال و نیمه اش به بغلش می چسبد، خودش را لوس می کند، دست می کشد روی چشمهای حامد، روی صورتش. نوازشش می کند. و بعد می خوابد...
سه
یکی از آشناها پدرش را از دست داده. می رویم مراسمشان. تا صدای ضجه یکی از دخترانش بلند می شود، همه می روند سمتش. هوایش را دارند. آب می دهند بخورد...
همه تسلیت می گویند و طلب رحمت و مغفرت برای عزیزشان می کنند...


تاريخ : ۱٢ آبان ۱۳٩۳ | ۳:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
ایشان معتقدند که 50درصد دفاع دست ایشان است و 50درصد بقیه دست اساتید؛ (راهنما، مشاور، سه داور: به هر استاد 10درصد می رسد!).
بعد از دو روز دوندگی و جمع آوری مدارک لازم جهت تمدید سنوات، مدارکت را تایپ شده و تمیز و مستدل می گذاری روی میزش و می روی. طوری زنگ می زند و نام خانوادگی ات را با تحکم صدا می کند انگار که مجرمی. بعد که می پرسی اتفاقی افتاده؟ مدارک ناقص است؟ می گوید خانم...!!! [در این فاصله قلب شما می آید توی دهنتان]، ... امضاء نکرده اید!!
نگرانی از آینده تحصیلی و اینکه با تمدید سنوات موافقت بشود یا نه، یکطرف، برخورد نامناسب ایشان و شوک های هرباری که با افتادن 021 روی گوشی ات و شنیدن صدای استرس زایش به تو می رسد یکطرف...
زمانی که استاد راهنمایم را مشخص کردم، بچه ها گفتند علم کافی ندارد؛ اما انتخابش کردم  به دو دلیل: سلامت اخلاقیشان و آرامشی که در تعامل با ایشان داشتم. اینکه در این مدت، هربار، با یک عالمه اشکال و سوال و نگرانی وارد دفترشان می شدم و با آرامش و خاطرجمعی اتاقشان را ترک می کردم.
دخترم گفتن هایشان. آمدنشان با من از طبقه 4 تا همکف، وقتیکه آسانسور خراب بود، تا شخصا برایم کتاب مناسب سرچ کنند. احترام زیادی که برای دانشجو قائلند، و هربار با هم می خواستیم وارد دفتر بشویم، امکان نداشت قبل از من وارد بشوند. 
این استاد، برای نوشتن یک خط از پایان نامه هم که به من کمک نکرده باشند - که کرده اند - برایم واقعا ارزشمند هستند. 
همین را می دانم که در هر جایگاهی که باشی، اخلاق و مردم داری و احترام، کافیست، تا دعای آدم ها پشت سرت باشد...


تاريخ : ٧ آبان ۱۳٩۳ | ۱:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.