امروز... هوای بارانی به این زیبایی و بوی دود مطبوع توی حیاط، که از آتش روشن کردن کارگرها در ساختمان نیمه ساز بغلی، می رسید، مرا بس بود که نفس بکشم و شکر کنم و تازه تر بشوم ...



تاريخ : ٢٩ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
بعضی روزها، سوار تاکسی که هستم، در مسیر، توی ذهنم می نویسم و قرار می گذارم در اولین فرصت وبلاگم را به روز کنم. حتی دوبار هم مکتوب نوشته ام که بعدا تایپ کنم! اما چند روز بعد کاغذ مچاله شده و کثیف را که تاریخ انقضای موضوعاتش گذشته، از کیفم کشیده ام بیرون!
روزهایم برخلاف گذشته تند و سریع می گذرند. حامد یادش هست که اواخر مهر چقدر روزهایم کش می آمدند و کسی جز او اینچنین سخاوتمندانه برایم وقت نمی گذاشت و مرا در آغوش مهربانی اش نمی کشید...
گذشت!
پاییز بود و هوا سرد، آنقدر که اشکهایم وسط راه قندیل می بستند، و خداوند مرا پدرانه در آغوش لطف و محبت اش فشرد و مرا گرم و ایمن ساخت...
روح زندگی را لابه لای آگهی های پایمال شده از زیر روزنه باریک در خانه، برایم فرستاد. لطفش را شاکرم...
دریغ که آدم ها حریص اند. سیر نمی شوند از نعمت! باز هم می خواهند! قشنگی زندگی هم شاید همین باشد که به جایگاه و شرایطت بسنده نکنی و دلت رشد و پیشرفت بخواهد. حرکت و رفتن و نه ایستادن و سکون و ماندن.
هیچوقت هیچ مقطعی از زندگی برای هیچ شخصی پیش نمی آید که همه چیز روبه راه باشد و کوچکترین مسئله و مشکلی هم نداشته باشد. بعضی چیزها دست ما نیست، دخالتی در تغییرشان نداریم. فقط یک چیز دست ماست: فکر و نگاه به زندگی. 
دونفر به یک هدف مشترک فکر می کنند، به یک اندازه وقت می گذارند و هزینه می کنند، یکی با امیدواری و دیگری از سر عادت. نگاه و دیدشان به راه ناهموارِ رسیدن، پل می شود تا هدف!
باید حواسم به جنس چوب این پل باشد، به جنس نگاهم...


تاريخ : ۱٥ دی ۱۳٩۳ | ۸:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.