خیلی خوب است که آدم روز تولدش، واقعاً خوشحال باشد از ته دل، بتواند عمیقاً بخندد و شوق زندگی داشته باشد.
خیلی خوب است که وقتی فوت می کند شمع ها را و همزمان نگاهش به لنز دوربین است، ته ِ آن نگاه، پشت آن چشم ها، شادی موج بزند و آرامش.
خیلی خوب است که آدم ها بر که می گردند و گذشته شان را مرور می کنند، حس کنند رشد و بزرگ شدنشان فقط محدود به جسم و تن نبوده و جانشان وسعت گرفته، روحشان بلند و وسیع شده، گاه شاید که بـیشتر و پـیشتر از عدد سالهای تولدشان.
یک مستندی بود با موضوع کــانسر. خانم، کـــانسر برست داشت. میگفت خوشحال است از این بابت، که تکه ای از جسمش را از دست داده، در عوض خداوند تمام مهربانی ها و زلالی ها را روانه قلبش کرده. قدرت دوست داشتن و خیر رساندن و خوبی کردن به دیگران را به طرز عجیبی، به او داده. از پیوستن به دیگران به «دیگری» رسیده... چقدر روحش بی غبار شده بود و نگاهش قشنگ. جانش اسیر تنش نبود انگار. حجابی نداشت. عشقبازی می کرد برای خودش...
گاهی گرفتن ها بهانه است برای کشاندن. برای جذب. کاش بفهمیم. من که غافلم. واقعا حواسم نیست. پرتم. مدام بهانه می گیرم. نمی دانم چه خبر است آن بالا و چه می خواهند بکنند که حتی صدای پچ پچ هم نمی آید!
فقط یقین دارم هرچه هست، خیر است...
 
پ.ن: فکر نمی کنم رسم آن بالایی ها این باشد که برای روز تولد زمینی ها هدیه بدهند، ولی کاش یک بار هم به سنت ما عمل می کردند!


تاريخ : ۱٩ مهر ۱۳٩٢ | ٩:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
گوشهایم را تیز می کنم و چندبار می گویم نــــــــه راضیه! اشتباه می کنی!!
می گوید باور نداری برو سرچ کن.... مات می مانم روی صفحه مونیتور! 
متاسفانه حقیقت دارد. همکلاسی من، آن فرد بی اخلاقی بوده که در فرودگاه، کفش به رئیس جمهور پرتاب کرده.
همیشه ناآرام بود. کلاسها را یکی در میان می آمد. آشفته بود. ظاهرش نامرتب بود. با تک تک اساتید عکس انداختیم، اما هربار میزد بیرون و گم می شد...
اصلا انگار این بچه یک چیزیش می شد همیشه.
می گذاشتیم به حساب مشغله اش و اینکه هم حوزه می رود و هم دانشگاه. اما انگار جاهای دیگر هم می رفته...!
اما از حق نگذریم، دانشجوی فعال و بامطالعه ای بود و از لحاظ نظری، قوی. بهش نمی آمد یک عملگرای افراطی باشد.
متاسفم!
خداوند مملکت ما را از شر افراطی گری و تندروی حفظ کند و امثال این آقا را هدایت. 


تاريخ : ۸ مهر ۱۳٩٢ | ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
تقریباً ساعت 12 ظهر بود که مریم خبر داد که دیدار با آیت الله هاشمی اوکی شده و ساعت 2 باید حاضر باشیم. مدت زمان کوتاهی فرصت بود برای نوشتن نامه و تیتر کردن مسائل دانشگاه و حرف های بچه ها. شروع به نوشتن کردم و تقریباً نیمساعته تمام شد.
رفتیم جماران...
اما دیدار خصوصی نبود، به مناسبت هفته دفاع مقدس، 5 دیدار یکی شده بود و خانواده های شهدا و رزمندگان و ایثارگران هم آمده بودند. گوینده اعلام کرد که قرار است 5 نفر از مدعوین صحبت کنند و حرفی از ما نشد، گمان می کردیم یکی از آقایانمان برای صحبت وقت گرفته اند.
نفر سوم مشغول صحبت بود که بنابه توصیه دوستان رفتم پایین و استادم را که از اعضای مجمع تشخیص مصلحت اند و بسیار خوشرو و مهربان، صدا کردم و فرزندشان آمدند و گفتند امکان صحبت پشت تریبون نیست و فقط نامه ها را از من گرفتند.
آمدم بالا و نفرچهارم صحبت کرد و بعد از آن خانمی فریاد زد: این چه اعتدال و عدالتی است که به هیچ کدام از خانم ها وقت صحبت نمی دهید؟! که یک هو گوینده گفت اتفاقاً نفر بعدی خانم "..." هستند!!! 
چشم هایم گرد شد که با کدام آمادگی و پیش زمینه بروم و چه بگویم؟؟؟ اصلا قرار نبود از قبل!!!
بدون کفش دویدم پایین و از فرزند استاد نامه را پس گرفتم و تصمیم گرفتم بخش هایی از همان را بخوانم. فاصله بین اطلاعم تا صحبت کردن، فقط 5 دقیقه طول کشید!!
قبل از آن استاد مشفقانه راهنمایی ام کردند و اگر نبود حضور ایشان قطعا استرس داشتم. ولی حس کردم توی خانه خودم هستم و می خواهم با پدرم صحبت کنم.
آیت الله بسیار نحیف تر و شکسته تر از آنی بودند که در تصویرها از ایشان دیده بودم.
لحظه اول سلام کردم و بهشان لبخند زدم و ایشان هم با چهره ای گشاده پاسخ دادند و شروع کردم، و خدا را شکر همه چیز به خیر گذشت. بدون سوتی و تپق!
تجربه جالب و خاطره انگیزی بود برایمان. 
بنظرم اینطور بزرگان سیاسی، هیچوقت «زندگی» نمی کنند. زندگی یعنی لذت حضور توی جامعه، بین مردم، توی صف نانوایی، گم شدن توی شلوغی مترو، بازار، مسجد محل، روضه های محرم، جشن های مردمی و... از دور زندگیشان شاید قشنگ به نظر برسد، ولی حسرت یک لحظه چشیدن طعم زندگی واقعی را دارند. چیزی که هر روز ما داریمش.
+ و + 
 
پ.ن: سال 76 به واسطه برادرم با خاتمی عزیز دیدار داشتیم، آن روز لحظه دیدار اشک از چشمانم جاری بود... امروز یقین کردم که شوکت و ابهت و کاریزمای آن سید، بی نظیر و تکرار نشدنی است...


تاريخ : ٤ مهر ۱۳٩٢ | ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.