می دانم بی انصافی است که همیشه از نگرانی ها و غم هایم می نویسم اینجا. اما، کسانیکه با من تعامل داشته اند، می دانند که خود ِ بیرون از اینجای من چگونه است. چقدر شاد است و می خندد...
اما بید مجنون و خنکای ِ سایه اش، به من جسارت گفتن می دهد و جرات نوشتن، از آن خودی که نمی توانم باشم بیرون. دقیقا مثل کودکانی که سندروم داون دارند و مادر رویش نمی شود با خودش ببرد توی اجتماع، بعضی حس ها و درونیات من نیز چنین است، که ترجیح می دهم شرح آن مجازی بماند و هیچ وقت نخواهم واقعی اش کنم.
می خواهم راحت بنویسم. راحت بگویم. به من حق بدهید از تمام این دنیا و مافیهایش، این یک فضای کوچک مال خودم باشد. سهم من باشد.
تمام دوستان خوب و مهربانی که سر می زنند به اینجا را دوستشان دارم، اما بی تعارف و رک می گویم که اگر دلنوشته های من کسی را ناراحت می کند،(چنانکه گفته اند در کامنتهای خصوصیشان)، به من سر نزند. باور کنید راضی به مکدر شدن خاطر عزیزانم نیستم.
به همین دلیل، چون رمزدار نوشتن را توهین می دانم به مخاطب، از این به بعد بعضی از پست هایم را می گذارم ادامه مطلب، تا اگر کسی مایل نبود باز نکند و نخواند.


ادامه مطلب
تاريخ : ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ٩:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.