عمه ام تنها کسیست که می توانم با یقین قسم بخورم سهمش بهشت است...

خدا رحمتش کند...

کاش تا زنده ایم قدر هم را بدانیم. من که به ایشان کم لطفی کردم... خدا ببخشدم...



تاريخ : ٢٥ بهمن ۱۳٩٢ | ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()

 از صبح زود که این منظره دلفریب را دیدم، دلم هوای آدم برفی درست کردن داشت!
... تا اینکه این خانم کوچولو را ساختمش، که خدا لباس عروس کوچکش را داشت از
دیشب می بافت...


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳ بهمن ۱۳٩٢ | ٤:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
همه ما خاطراتی داریم از برخورد معلم هایمان در کودکی. گاهی فکر کردن بهشان حس شیرین به آدم می دهد و بعضی هاشان هم تلخند.
یادم هست، مادرم همیشه دوست داشته اند من طلا زیاد دنبالم باشد، درحالیکه من خوشم نمی آمده... بخاطر داشتن شش تا النگو در دستم، از مدیر اول دبستانمان با خط کش چوبی کتک خوردم! در صورتیکه می شد با یک تماس گرفتن از مادرم بخواهند رسیدگی کنند.
چیزی که در ذهنم مانده، تمام معلم های ادبیات، انشاء، زبان فارسی، عالیترین رفتارها را با من داشته اند. به خصوص معلم دوره راهنمایی ام خانم راحمی، که همیشه تشویقم می کردند...
مقایسه کنید رفتار این معلم را با این معلم در برخورد با یک موضوع یکسان. یک ریزش موی ناخواسته!
چقدر حرکت قشنگی بود. بدون حرف زدن و سخن گفتن. با عمل. یک محبت لطیف و شیرین که محال است تا آخر عمر از یاد آن کودک برود. واژه کم می آورم برای توصیف اقدام انسان دوستانه این معلم...
هر کجا هستند سربلند باشند الهی و بهترین ها نصیبشان باد، برای زلالی قلبشان و وسعت روحشان.


تاريخ : ٢ بهمن ۱۳٩٢ | ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.