دیروز، زیر سایه یک بید مجنون واقعی نشستم و آنجا فقط دلم را پر کردم از تو...
که اگر تو بخواهی ممکن است...
که اگر تو مقدر کرده باشی... روزی کرده باشی...
گله هایم را ندید بگیر، نق زدن هایم را؛ که گاه هجوم می آورند چراها و آویزان می شوند از دیوار دلم و سرریز...
گاهی حق بده به این موجود ضعیف و کوچک ات که کم بیاورد.
خودم را می سپارم به تو، مثل همیشه، مثل تمام این سالهایی که در لحظه زندگی کرده ام به شوق اینکه پشتم گرم است به تو، مثل تمام دقایقی که می چلانده ام تا نه رنگ گذشته داشته باشد و نه بوی آینده...
تو خیر می خواهی برای ماها، تنها می خواهم که توان فهم به من بدهی تا درک کنم مصلحت پشت هر اتفاق را...



تاريخ : ٢ خرداد ۱۳٩۱ | ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.