می خواهم که برای دقایقی دست خدا را بگیرم و بیاورم این پایین. کنار خودم. همه سوالهایم را بپرسم تک تک. حکمت کارهایش را بپرسم. او هم لبخند بزند توی صورتم و نگاهم کند و با مهربانی جواب بدهد. دستش را بکشد روی قلبم و بگوید حالا فهمیدی چی به چی است؟!  پس آرام باش و زندگی کن...
خب حق بده وقتی نمی دانم و نمی فهمم، بی قراری کنم. من بنده ام و فهمم ضعیف. انصاف نیست...
حالا لطفا بگو قرارمان چه روزی و چه ساعتی...



تاريخ : ۱٥ اسفند ۱۳٩۱ | ٢:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()

گاهی نه یک بار، که چندین و چند بار اسم عزیزت را می خوانی از روی اعلامیه ها و آگهی های ترحیم، اما باورت نمی شود. تمام کسانی را که دوستشان داری سیاه پوشیده و عزادار و نالان می بینی، اما باورت نمی شود.
انگار که همه چیز یک خواب تلخ و وحشتناک است این چند روز...
مرد نازنینی که پدرانه دوستش داشتم و با او صمیمیتی فراتر از شوهرخاله بودنش، ناگهانی، بی مقدمه، بی بهانه، کمتر از یکساعت، از بین ما رفت.
عجله داشت، مثل همیشه؛ مثل وقت هایی که قرار می گذاشتیم برای پارک و حاجی زودتر از همه پشت در خانه بوق می زد...
مدتی است دنیا با تمام قوا و با استفاده از همه ابزارش فشار می آورد و تلاش می کند تا عمیقا به من بفهماند که چقدر پست است و بی رحم و سنگدل... ثابت شد بیش از پیش عجوزه بودنت و اینکه عروس هزار دامادی...
از بزرگ شدن بدم می آید و از فهمیدن و از تمام واقعیت های گس دنیا که ملزم به درکشان هستم. شل می شود اراده و انگیزه آدم برای زندگی. رمقی نمی ماند برای بودن... معنی زندگی و زنده ماندن را گم کرده ام. کاش می شد مدتی را نفهمید. مدتی را خواب بود، مست بود...

پ.ن: همین الان خبر فوت یکی از دوستای بابا رسید!  این هفته، هفته منحوس و مزخرفیه. یا بهتره بگم امسال سال بد و بیخودی بود...



تاريخ : ۱٠ اسفند ۱۳٩۱ | ٢:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()

ساعت 12:30 ظهر است و تازه بیدار شده ام. تمام شب را تا صبح، مثل شامی توی روغن داغ ماهیتابه، زیرورو شدم و توی تب سوختم و کابوس دیدم؛ تا چشمم گرم می شد، آبریزش بینی بیدارم می کرد.   ظهر که با بدن کوفته بیدار شدم، دلم سوخت برای تنهایی و بی کسی خودم. تووی خوابگاه، چیزی که مناسب حالم باشد پیدا نمی شد برای خوردن و نیز کسی که با مهربانی حالم را بپرسد.

یک فنجان چای داغ را گرفتم بین دستهایم و قطره های اشکم آرام آرام چکیدند توی فنجان...



تاريخ : ٤ اسفند ۱۳٩۱ | ٢:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()

                                 

عبور باید کرد .
صدای باد می آید، عبور باید کرد.
و من مسافرم ، ای بادهای همواره!
مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید.
مرا به کودکی شور آب ها برسانید.
و کفش های مرا تا تکامل تن انگور
پر از تحرک زیبایی خضوع کنید.
دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر
در آسمان سپید درونم اوج دهید.
و اتفاق وجود مرا کنار درخت
بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک.
و در تنفس تنهایی
دریچه های شعور مرا بهم بزنید.
روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید...



تاريخ : ۳ اسفند ۱۳٩۱ | ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.