حالا احساس مادری را دارم که پسرهایش را داماد کرده و حالا در تراس خانه روی صندلی فرانسوی اش نشسته و تکان می خورد و خاطراتش را مرور می کند...
حمید هم رفت،جیک جیکوی من،شریک لحظه های شیرین و تلخم،رفیق و دوست خوبم، پناه و تکیه گاه دقایق دلتنگی ام...
به جرات می گویم که حامد و حمید نازنین ِ آبجی، سالم ترین و پاک ترین مردانی اند که تا به حال دیدمشان، کسانی که چشم بسته می شود روی اسمشان قسم خورد، و همیشه قسم حضرت عباس من، «به جان برادرم» گفتن بوده...
همه چیز باورنکردنی بود دیروز، مثل یک خواب...
ستاره زیبای من، حالا نورانی تر و مقدس تر از همیشه چشمک می زد.
از آرامش وشادی اش خوشحالم...



تاريخ : ۳٠ فروردین ۱۳٩۱ | ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()

روحیات متفاوت اند، من آدم ِ بهار را دوست داشتن نیستم، فصل آرامش بخش و دوست داشتنی من، پاییز است.
شستن کینه ها، تحول، تغییر، و آن حال خوبی که باید پیدا بشود، قطعا مختص بهار و لحظه تحویل سال نیست، تغییر در هر لحظه از زندگی می تواند اتفاق بیفتد، بخشیدن کسیکه در حق تو اجحافی کرده، محدود به زمان نیست، شاید وسط برف های زمستانی که راه می روی، دلت بخواهد که کینه ها را در دلت آب کنی و زلال شوی مثل باران، شاید روی برگ های پاییزی که قدم می زنی، هوس کنی دلخوری هایت را همان جا بین برگ ها جا بگذاری، و شاید وسط آفتاب سوزان تابستان، دوست داشته باشی که افکار منفی ات را بسوزانی!
بهار، تحویل سال، رویش و ریزش برگ ها و گل ها و درخت ها، همه فقط نشانه اند، و یک بهانه شاید.
آرمانی که نمی شود فکر کرد،  بالاخره ماها آدمیم، دل داریم، خیلی هامان زخم هایی خورده ایم از آدم هایی که انتظارش را نداشته ایم، برخوردهایی دیده ایم از آنها که فکر می کرده ایم جایی داریم در قلبشان، شاید دقیقا همان لحظه هایی که نیاز بوده به حضور یک دوست،  نوازش خنجرش را از پشت چشیده ایم...، اما؛ زمان، همیشه بهترین مسکن و آرامش بخش بوده، می گذرد... ارزش روح ما، ذهن ما، دل ما، بیش از آن است که بخواهیم خراشش بدهیم با این دست اتفاق هایی که عمیقا اگر فکر کنیم، سطحی اند و پیش پا افتاده...
فرصتی نیست، مقصد جایی دیگر است، آنجا که محاسبه می کنند تو را با سبکی دلت و زلالی ذهنت.
اگر نگاه تو به جوانه زدن شکوفه ها، به تیک تاک ثانیه های پایانی سال، به زیبایی های بهار و شکوه و عظمتش، باعث شده تا درونت سبزتر شود، ذهن و دلت آرام شود، و رنگ آگاهی پاشانده شود به نگاهت، « بهار مبارکت باشد....».



تاريخ : ٧ فروردین ۱۳٩۱ | ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.