چند روزی است که وارد دنیای بیماران قطع نخاع و ام اس ها شده ام، هر چند فهم ضعیف و درک ناقصی از شرایطشان دارم، اما امید به زندگی و نشاط و شور برای رسیدن به هدفهایشان برایم خیلی خواستنی است.
فصل مشترک من و آنها، «نمی شود» شنیدن از پزشکهایمان است، اما آنها چه عابدانه شنیدند و به مقام رضایت رسیدند و من اما...
پر از شرمساری می شوم وقتی که می بینم تلاش آیدا را در مقطعی، برای روزی 7 ساعت مطالعه، یا اصرار مونا برای حضور سر کلاس ها و شرکت در امتحان ها، و امید بهمن برای حضور در آزمون کنکور. هرچند می دانم این را که روزهایی هستند برای هر آدمی - هر چقدر هم زاهد و عابد-  که دلتنگ بشود، خسته بشود و دلش فریاد بخواهد. و قطعا برای دوستان تازه من هم چنین فضاهایی اتفاق افتاده، اما آن روح کلی حاکم بر فضای زندگی شان برایم شیرین و در عین حال عجیب و البته تحسین برانگیز است.
گاه فکر می کنم یک فنجان آب سیاه رنگ و بدبو هستم که باید ریخته شوم در دل دریا تا در وسعتش پاک شوم و زلال. برای من، محرم ها و رمضان ها، ماه های بازتولید شدن و سبک شدن و رهایی بوده است.
و حالا هم منتظرم برای «عاطفتی» از جناب دوست، شاید که به برکت این ماه، ایامی را با آرامشی ماندگارتر بگذرانم و دلم را تمرین دهم که «عبد» شاکری باشد...



تاريخ : ٤ امرداد ۱۳٩٠ | ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.