دیروز تولد بید مجنونم بود و نزدیک بود بین این شلوغی ها و روزمرگی ها یادم برود این درخت مجازی را که حالا برایم از هر موجودی بیشتر به «واقعیت» نزدیک شده.
دردهایی بود در وجودم که جوانه زد و ثمرش بید مجنون شد...
حس می کنم می فهمد حرف های مرا، حتی زمانی که نمی نویسم،
حس می کنم می داند دلیل ننوشتن هایم را، و اینکه در اوج پریشان خاطری ها تنها زیر سایه اش می نشینم و در سکوت اشک می ریزم روی ریشه هایش.
نزدیکانم می دانند که همیشه لب بر خنده دارم و با انرژی و نشاط روزهایم را می گذرانم، اما اینجا، این کلبه، تنها گوشی است که این سالها برایش نق زده ام و غر. وقت هایی که سر رفته ام از نداشتن ها، از نبودن ها.
و بید مجنونم حالا وارد 5 سالگی می شود و برای خودش یک پا روان درمان شده و هربار آرام بخش هایی را تزریق به روحم می کند که مدتی مرا روی پا دارد!
دوست دارم این موجود دوست داشتنی دل گنده را...



تاريخ : ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()

برای نوشتنم، موضوعاتی همزمان به ذهنم رسید و پرورششان دادم تا بنویسم، ولی قبل از مکتوب کردنشان به پیامدهایش فکر کردم، اینکه مبادا دوستانی که مخاطبینم هستند برنجند یا آزرده خاطر شوند...
همیشه گرفتار همین سانسورها و "نباید بگویی" ها هستیم. گاه از سوی حکومت، گاه جامعه و گاه هم خودمان.
برایم همیشه سخت و سنگین بوده که بالهایم را از زیر زنجیرهایی که اسیرم می کنند بیرون بکشم و آزادانه پرواز کنم...
و گهگاه هم که کمی رها می شوی، روزها طول می کشد تا قدم بزنی و تازه یادت بیفتد که پرواز هم لذتی دارد...



تاريخ : ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()

به فال نیک می گیرم مدتی است همه چیز را!
چقدر حسودی ام می شود به یاسین کوچولو که نفیسه هر هفته با خودش می آورد خوابگاه، چقدر رنگ زندگی می پاشاند به من با آن خوریه گفتن هایش. چقدر شیطنت دارد، چه راحت می بخشد، چه راحت فراموش می کند، چه زود یادش می رود، تو را با مشت های کوچکش می زند و دو دقیقه بعدش در بغلت آرام می گیرد و بوسه های پی در پی و اصرار که اتاق ما بمان!
نوستالوژی عجیبی است یاد کودکی. آرزوی محالی است اما کاش آدم ها هیچوقت بزرگ نمی شدند، که هر چه بزرگتر شدیم، دلهایمان کوچکتر شد و زلالی هایمان کمرنگ تر.
حضور یاسین بهانه ای شد تا به خودم کمک کنم برای فهمیدن معنای زندگی که بین همین رفتارهای ساده و روزمرگی ها گم شده.
چقدر نیاز به اشک دارم، چقدر دلم می خواهد تمام آنچه درونم پوسیده بریزد بیرون. تمام آنچه مانع از رشد ذهنی ام می شود و اسیرم کرده، و همه افکاری که مدام در گذشته و آینده سیر می کند و روحم را اره می زند.
باران بهاری دلم، ببار و آرامم کن...



تاريخ : ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.