بعدازظهر با دوستم برای جلسه نقد کتاب رفته بودیم دانشکده علوم اجتماعی، که اتفاقی وارد جلسه مناظره انتخاباتی آقایان مطهری، رسایی و روانبخش و خانم الهیان شدیم. درصد بالایی از جمعیت کسانی بودند که از طرفشان پشت سرهم حمله می شد به اصلاح طلب ها و حاضرین هم کف و سوت و هورایشان فضا را پر می کرد. جالب بود! آقای رسایی اصلاح طلب ها را دروغ گو خطاب می کرد!
فضای خفه و غیرقابل تحملی بود. انگار جلوی چشم همه را خون گرفته باشد و بخواهند هم را بکشند. یک جور جنگ اعصاب به جای آرامش و گفتگو و استدلال. به هم ریختم...
راه برگشت تا خوابگاه را قدم زنان، تنها می رفتم، به این فکر می کردم که سال 88 چقدر بحث داشتیم و خواهش می کردیم و استدلال می آوردیم که اطرافیانمان رای بدهند، می گفتیم شما رای بده و ببین این بار همه چیز فرق دارد... و واقعا هم همه چیز فرق داشت...!!
الان هیچ شوق و انگیزه ای برای ترغیب دیگران به رای دادن ندارم. چند نفری که دور و برم هم هستند می خواهند سفید بیندازند و آن هم فقط برای آینده و عضویتشان در هیات علمی یا موسسات دولتی است.
مجلسی که اکثریتش، دفاع از حقوق «یک فرد» را ارجح بداند بر دفاع از حقوق «ملت»، مجلس نیست.
ترجیح می دهم بین آرمان و منافعم، اولی را انتخاب کنم. روزی من دست این آدم ها و دست صفحه آخر شناسنامه ام نیست که باورهایم را برایش قربانی کنم، وجدان من اینطور راحت تر است...



تاريخ : ٩ اسفند ۱۳٩٠ | ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.