این هیاهوی شهر را عجیب دوست دارم ، این حرمت را ، این هیات ها و دسته های مختلف را، اینهمه شور و شوق برای عزاداری را، [با تمام نقدهایی که دارم و بهشان وارد است.]
اما هرجا که عاقلانه رفتار کرده ام پیشکش!این یک جا را می گذارم که احساس هوایی بخورد! دیوانه می شود، نه آدم، که بشریت برای حسین. از این همه تنهایی او! و از این همه جهل و نادانی مردم!
 و باز هم عقل، دست احساس را می گیرد و می کشاند و می دواند.
برایم تازگی دارد؛ انگار در زمانی نه چندان دور همه را دیده ام :ظلم را، خفقان را، بی عدالتی را، کشتارهای مظلومانه را، باریک شدن مرز حق و باطل به اندازه مو را، حسین ها و زینب ها و علی اکبرها را.
و شنیده می شود هنوز فریاد حسین از لا به لای قرن ها، که هل من ناصر ینصرنی...



تاريخ : ٢۳ آذر ۱۳۸٩ | ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.