سخت ترین لحظات حضور بین آدم ها وقتهایی است که حق با توست، ولی باید که سکوت کنی، منتظر گذر زمان باشی، صبوری کنی، حرفی نزنی و دلت را فشار دهی تا ناگفته ها متراکم تر شود و جا باز شود باز هم برای دردهایی که مرحم ندارند و فریادهایی که باید سکوت شوند.
پازل سالهای زندگی ات را نگاه می کنی. سعی می کنی به زیباییهایش بخندی و غمگین می شوی برای جاهایی که می دانسته ای درست بوده و با اندک نسیمی  قطعه از دستت افتاده و گم کرده ای آن را.
و حالا باید بگردی دنبال تکه ای که نیست تا اثبات کنی که همه اشتباه می کنند.
و قطعه ای پیدا می شود شبیه؛ بین همان فشرده شده ها، بین همان ها که نباید کشیدشان بیرون، که همانجا با خون دلت آغشته شده، چون جنینی که می غلتد در خون و لگد می زند، و درد می کشی و باید که سکوت کنی، تا متولد کنی، تا شکوفا کنی، و آخرش لبخند فاتحانه بزنی یعنی که شد.
و دردا از آن زمان که ندانی پایان اینهمه رنج، آیا کودکی است سالم یا ناقص العضوی که هرگز نخواهد توانست فریاد جنینی اش را رها کند.



تاريخ : ۱٢ مهر ۱۳۸٩ | ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()

هنوز فلسفه درست شدن این اسباب بازیهای وحشتناک را متوجه نشده ام. آهن پاره هایی که قرار است ما را آرام کنند، حس خوبی بهمان بدهند، ماشین های بی جانی که قرار است روحمان را تازه کنند، اما سوارشان که هستیم لحظات با ترس و یا استرس ترسیدن می گذرند، آهن ها هیجان وحشتناک ِ بی اساسی به من می دهند که هیچ کمکی به ارامش روحم نمی کند. اژدهای مست بام شهر را می گویم با آن صدای مهیبش که انگار با بشر سر جنگ دارد و می خواهد درد ماشین بودنش را آن گونه با انتقام از آدمی فریاد کند!
تمام آن شب با تپش های مدام قلب و لرزش دست و پاهایم گذشت و همچنان انگار صدای جیغ ها روی مغزم نویز می اندازد!
و هنوز هم فکر پشت تولید این ابزار را درک نمیکنم!



تاريخ : ۱ مهر ۱۳۸٩ | ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.