حس خوب و ‌دل‌چسب رمضان و پایان شیرین آن،‌مثل دیدن یک فیلم جذاب و زیباست که بعد از تمام شدنش مدتی را با آن درگیری و بعد دوباره تفکر و حس‌ات بر‌می‌گردد به قبل.
با تمام وجودت دوست داری که لحظات و روزهایت همیشه با همان حالات خوب، ‌با همان زلالی، پاکی، معصومیت، عشقبازی و لطافت بگذرد؛ می‌خواهی که سرشار از ایمان باشی، سرشار از رضایت حتی در نداشتن، پر از رنج؛ مثل همان حسی که اگر فیلم بی همتای «آهنگ برنادت» را ببینی، تا مدت‌ها دچارش هستی، اما حجابی مانع می‌شود که اینطور بمانی، دیواری یا سدی انگار....



تاريخ : ۱٩ شهریور ۱۳۸٩ | ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()

حتما این دختری که امشب رفت روی سن و هدیه قبولی ارشدش را گرفت خیلی خوشبخت است؛ دختر شادی است که هیچ دردی ندارد؛ الان به همه آرزوهایش رسیده؛ حتما چشمهایش هیچوقت خیس نبوده ، اشک نریخته. همیشه می خندد و بالا و پایین می پرد؛شک ندارم که نه هیچوقت قلبش سوخته، نه هرگز سلولهای مغزش گزگز کرده از بس که اشک ریخته ...
و من پرده پنجره اش را کنار زدم امشب، او را دیدم که بالشش خیس بود، که دستهایش را به سرش فشار می داد تا آرام شود، غمگین بود، سوخته بود، ریخته بود، شکسته بود، درد داشت، بی تحمل و بی طاقت...
خوابش برد.پیش از آنکه برایش تکرار کنم که کمی صبور باش.پیش از آنکه به او بگویم که تنها نیست و همیشه کسی هست از همه به او نزدیکتر...



تاريخ : ۳ شهریور ۱۳۸٩ | ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.