چقدر راه رفتن سخت می‌شود با باری سنگین، چه نفس ها به شماره می افتند وقتی در ظرفِ دلت، زلالِ آبی نباشد و هر قطره‌ای سیاهی یا تلخی و کدری.
چه آسان می‌شود دویدن بی بار،‌و نفس‌ها چه آرام وقتیکه دریا باشد حجم دلت.
باید که عبور کرد چشمه‌سان، نهراسید از تخته سنگ هایی که هستند یا خواهند بود.‌شاید که سالها باید بگذرند تا نرمی و لطافت چشمه‌ای، سختی و سفتی سنگی را از هم بپاشاند.
با روشنی و صبر و آرامش در جریان باش،که رهگذران نیز مجذوب سمفونی باشکوه سکوت‌ات خواهند شد...



تاريخ : ۱٤ خرداد ۱۳۸٩ | ٦:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()

همه چیز دست به دست هم داد انگار تا این شهر را نخواهم و بین 25 رشته – شهر بشود آخرین انتخابها.
محیط اینجا خسته ام کرده. نگاهها، حرفها، پرسشها، آزارهای کلامی، لبخندهای خیس از اشک و ...
مدتی را باید که نفس تازه کنم در دیاری جز اینجا، که نگاه مردمانش ناآشنا باشد و حرفهایشان از جنس سکوت.
دلم روشن است که زمان، ثانیه های شیرینی برایم خواهد داشت تا تلخی ساعات سنگین گذشته را یادم برود.



تاريخ : ۱٠ خرداد ۱۳۸٩ | ٦:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.