وقتهایی که حس ها، دردها و اندوه هایم بزرگتر از ظرفیت دلم می شوند، می ترسم. می خزم در خلوتم و از او می خواهم که طاقتم بدهد، صبرم بدهد، مثل تمام این سالها پشتم باشد.
قلبم انگار اندازه فنجان کوچکی شده. گلویم را چیزی پر کرده که من سنگش می نامم و تو شاید که حباب.
همه درها را که به رویم بسته می بینم، چشمم را به آسمانت می دوزم و اشک امانم نمی دهد.
بی شک همه اینها حکمتی دارد... ولی بزرگوار! گهگاه نگاهی هم به دل کوچک و قلب بی طاقت این بنده بی شکیب ات بینداز که چشم امیدش تنها به لطف و رحمت این طبیب است...



تاريخ : ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ٦:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.