امتحان ها و آزمون های سخت خداوند متعال برایم کم کم وارد راند جدیدی می شود که انگار قرار است سنگین تر از مراحل قبل باشد.
احساس می کنم آستانه تحملم از این بالاتر نمی رود و تا الان هم بیش از اندازه  از آن انتظار داشته ام.
شانه هایم سنگینی عجیبی را حس می کند، و گلویم انگار طاقت آه هایم را ندارد و تنم -  این تن جوان - استخوانهایش از فشار درد هر لحظه می شکند...
با امید زنده بوده ام در این سالهایی که دیگر نمی خواهم حسابشان کنم که نه بوده اند یا هشت یا ده. ته مانده بوته امیدم را در این بیابان بی آب با اشک چشم هایم سیراب می کنم و چشمم به آسمان است که آیا در این قحطی و بی آبی، بارانی خواهد بارید و گیاه پژمرده مرا زنده خواهد کرد؟
مگر رحم تو و مهربانی ات باشد که دوباره رنگ روح زندگی را بر صفحه دلم بپاشانی...



تاريخ : ۱۳ بهمن ۱۳۸٩ | ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()

بودن در غربت، در کنار حجم سنگین دلتنگی ها و انتظار برای رسیدن روزهای تعطیل، وسیع ات می کند. به تو می آموزد که آنقدر کوچک و حقیر نباشی که چشمت منتظر افتادن شماره ای یا رسیدن پیامکی باشد، می آموزی که مستقل باشی و در تنهایی ات به بی نهایتی برسی...
تازه انگار یاد خودت می افتی و تلاش برای پرورش روحت. از گام های کوتاه و سطحی می آغازی مثل سرمشق های کودکی ات، می نویسی و خط می زنی خودت را، تا برسی به الفبای چگونه زیستن؛ و  چگونه تنها زیستن...



تاريخ : ٩ بهمن ۱۳۸٩ | ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.