نمی دانم داستانش چیست این قول و قرارهایی که همه مان در دوره ای با خودمان می گذاشتیم و در اندک زمانی فراموشش می کردیم!
حتی برایش قسم هم می خوردیم  که درسهایمان را انبار نکنیم برای شب امتحان!
هنوز هم ادامه دارد انگار، حتی الان که بزرگتر شده ایم  و واحد شمارش صفحات منابع، ده نیست و صد است.  فکر کردیم با بزرگتر شدنمان، عهدهایمان هم قوام پیدا می کند و مردانه تر می شود.
اما دریغ...!
فعلا بین فرجه ها عمیقا دست و پا می زنم و در اوج خستگی و لعن بر خودم قول می دهم که از ابتدای ترم بعد "واقعا" درس بخوانم!



تاريخ : ٢٠ دی ۱۳۸٩ | ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()

قانونی وجود ندارد برای رفتار و برخوردت با آدم ها. پیچیده اند و غیرقابل پیش بینی.
همیشه برای هر رفتاری، هر چقدر هم عجیب، باید آماده بود. نگاهت نهراسد از دیدن اخم هایی که مدت ها لبخند بوده اند و لبخندهایی که تا دیروز اخم. آدم ها را همین طور که هستند بپذیر!
اما زندگی کردن قانون دارد! گذشت، امیدواری، تلاش، توکل، خوش بینی و در لحظه زندگی کردن!
ورزش صبحگاهی و بازی شبانگاهی ام همین است که دیوارهای ذهن و قلبم را فشار دهم که تنگ نشود و جا باز شود برای پرورش این قوانین.
تمرین این طور بودن و تثبیت همیشگی اش زیباست...



تاريخ : ٦ دی ۱۳۸٩ | ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.