من از اینجا که دلی گرفته می گویم.
از دلی که کلید قفلش گم شده.
از آدم سرگردانی که می گردد تا شلوغی و هیاهویی بیابد و خود را در آن گم کند تا فراموش کند رنج را.
می گویم از سکوت هر روز، که از شانه هایش سنگین تر است...
من از اینجا که شب است، بی خاطره، بی رویا،
من از اینجا که روح ندارد و سرد است می گویم...
شاید حجم سبز حضور ساقی ماه لطافت، جامم را پر کند و هشیار از این می، بتوانم باز هم راه بروم...



تاريخ : ۳۱ امرداد ۱۳۸۸ | ٥:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.