دوست دارم برای دقایقی هم شده دندان دردی ، سر دردی چیزی داشته باشم تا به بهانه آن راحت گریه کنم، آنقدر که دیگر تار ببینم و چشمهایم قرمز ِ قرمز بشود.
هی مچاله می شود جانم، اشکهایم سرازیر می شوند، می آیند، وسط راه بر
می گردند ؛ از بس که مادر همه اش زل زده توی صورت من. نمی شود. نمی آیند.
 
روحم به شدت عفونت کرده و رسوخش را به تک تک اعضایم حس می کنم. انبار باروتی شده ام که منتظر جرقه ای است تا منفجر شود.  فقط کاش این جرقه یک «آدم» نباشد.



تاريخ : ٢٥ فروردین ۱۳۸۸ | ٧:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()

بگذار همه فکر کنند بد سلیقه ام که تو را انداخته ام  توی کاسه ای که مامان آش
می ریزد تویش و گذاشته ام سر سفره هفت سین.
ماهی قرمز کوچولو!
تو باید بدانی که فضای بزرگتری هم هست جز این تُنگ ؛ باید بتوانی نفس بکشی. راحت تر.
نمی خواهم ذهنت عادت کند به محدود. به تَنگ. به کم.
می دانی...
به دلم افتاده که اگر تو قدری عمیق شوی، یک روز خانه ات دریا باشد. به همین
زودی ها.



تاريخ : ٧ فروردین ۱۳۸۸ | ٧:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()

دوست خوبم ، تقصیر تو نیست. تو فقط عید را تبریک گفتی ؛ من بی طاقت شده ام و می بارم...
چه فرقی می کند 15:13 یا 15:14 ؟
تمام روزهایم با هضم و صبر و انتظار می گذرد. 87 یا 88 تفاوتی ندارد. یکسال بی رمق تر شدن.
زمان بی رحمانه می گذرد،
بی آنکه از اشکهای فروخورده ما بداند، بی آنکه لحظه ای بایستد تا جانی بگیریم و باز بدویم، بدون اینکه نگاهی به پای کوچکمان، دل بی طاقتمان، دردهای ناگفته مان بیندازد.
 
بی پرده بگویم : جانی نیست.
رهایم نکن.
بگذار قدری نفس تازه کنم، آنوقت تمام این «مقصد بعید» را خواهم دوید...



تاريخ : ۳ فروردین ۱۳۸۸ | ٧:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.