می‌گویند پاییز بوده. نوزدهمین طلوعش انگار ؛

که اولین نفس‌هایم بوی مهر گرفته...

 



تاريخ : ۱٩ مهر ۱۳۸٧ | ٦:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()

حقیقت همین است ،
اینکه نمی شود انتظار داشت که همه ذهنت را بخوانند و مراعاتت کنند.
نتوانی بگویی ؛ توی گلویت گیر کند ؛ هی تند تند اشک بریزی و دهانت را باز بگذاری تا دانه دانه برود توی دهانت و سنگ توی گلویت کمی راحتتر هضم شود.
 اینجور وقت ها ، «گفتن» ، طعم لیمو می شود که از یک نقاش بخواهند بکشد.
نمی شود.
حقیقت همین است و تلخ ،
اینکه نمی شود بخواهی بدون اینکه لب باز کنی ، بفهمند که تو چطور روزهایت را شب می کنی...

 



تاريخ : ۱۳ مهر ۱۳۸٧ | ٦:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.