این چند وقت را که نمی آمدم، همه اش فکر می کردم که یک اتفاقی دارد یک جایی
می افتد و من خبر ندارم!
حالا آمده ام...   خبری نیست...
 
نظم - که همیشه ازش فراری بوده ام -  این روزها شده جزء لاینفک زندگی ام. حوریهء خواب آلو، مدتی است که صبح ها بعد از نماز نمی خوابد، زود می رود سرکار، عصرها هم بیدار است، تا نیمه های شب می نشیند و کارهایش را انجام می دهد و بین همان فرم ها و کاغذ ها و با خودکار توی دستش خوابش می برد...
این روزها را با همه گرفتاریها، سر دردهای گاه و بیگاه، بی خوابیها و شلوغیهایش، با آرامش می گذرانم.
این شغل موقت برایم لازم بود؛ که کمتر فکر کنم به نداشته هایم (که حتما حکمتی داشته)، که کمی از این «بی خیال» و «مهم نیست» دست بردارم و مسئولیت بپذیرم.
که نظم - که همیشه ازش فراری بوده ام -  حالا بشود جزء لاینفک دوست داشتنی این روزهایم...
 
حالا دیگر یقین دارم که اینجا هیچ اتفاق مهمی قرار نیست بیفتد. حتی اگر سالها هم نیایم، ایمیلم با تمام دریافتی هایش، باز هم خالی است...

 



تاريخ : ۳۱ امرداد ۱۳۸٧ | ٦:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()

برای شب یلدا، خانه مادربزرگ و زیر کرسی که نمی خواهم فقط.
وقتی که دنبال یک نشانه باشم ، یک ذره نور ، یک قطره امید، حافظ جانم را
می نوازد...
یک کتاب آبی رنگ را لا به لای انگشتانش گرفته، با بالاپوش قرمز و عبای طلایی ... روی جلد دیوان ... که عمو احمد یادگار دادش به بابا ...
بوی کتابهای قدیمی، صفحه هایش، اصالتش، آرامم می کند.
امشب با آن نیت زمینی، جواب آسمانی حافظ – که همان کلام حق است – به طرز عجیبی تکانم داد...
می دانم که این مرداب آنقدر عمیق شده، که جز با آن ریسمان، که خودش باید بیندازد، راهی برای حیاتم نیست...
طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق، لیک      چو درد در تو نبیند، که را دوا بکند؟



تاريخ : ٦ امرداد ۱۳۸٧ | ٦:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.