همه این چند روز با زنگ زاری زنها و ناله محزون مردها و از همه سخت تر، فکر به حجم وسیع و سنگین نام ِ «مرگ» گذشته.
به سیاه پوشیدن، ریش گذاشتن مردها یا اینکه زنها صورتشان را دست نزنند اعتقادی ندارم.
رفتن دایی ام، بیش از هر چیز یک نشانه و زنگ هشدار بود...
مهم تر از هر چیز آن اتفاقی است که باید بیفتد توی دلهایمان. لرزشی که موقتی نباشد. حک کردن «یاد مرگ» سر در ِ ذهن...
 
صد وای که آنقدر سخت شده ایم که نمی لرزیم و آنقدر فکرمان سنگین از یادهای پوشالی شده که جایی برای اندیشه ابدیت نمانده...
 
 
اُستن ِ این عالم ای جان غفلت است        هوشیاری این جهان را آفت است


 



تاريخ : ۸ بهمن ۱۳۸٧ | ٦:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()

نگرانم برایت، با این دلت که قد چاله می شود گاهی. با نگاهت که گیر می کند توی ِ یک حفره تنگ و تاریک.
می دانی ...
می ترسم بزرگتر که بشوی، بین این همه آدم که توی دلشان معلوم نیست، نتوانی از پس ِ خودت بر بیایی.
می ترسم سُر بخوری، بیفتی.
می ترسم تا آن موقع این چاله، دریا نشود...

 



تاريخ : ۳ بهمن ۱۳۸٧ | ٦:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.