به بغل دستی ام می گویم شاید کسی از لحاظ معنوی بیشتر از ما نیاز داشته

 باشد، اگر اینطور است خب من راضی ام اسمم درنیاید. اما ته دلم قنج می رود

 که اسمم را بخوانند ...

عطر حرم زده بودند تمام آمفی تئاتر را. یک خانه کعبه روی سن. یک کلیپ کوتاه

 از فضای مکه، مدینه و قبرستان بقیع ... و اشکهای آرام و بی صدای همه ...

لبیک گویان را قرعه کشی می کنند.

همه اینها لایقتر بودند، می دانم.

حامد sms زده که : چی شد؟ جواب می دهم بیخیال. تمام شد.

و برایم می نویسد :

ای قوم به حج رفته، کجائید، کجائید؟      معشوق همینجاست، بیایید، بیایید

و من می مانم و "همین جا"یی که پر از ...



تاريخ : ٢٧ آذر ۱۳۸٦ | ٥:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()

حال من خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور،
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند ...
با این همه اگر عمری باقی بود ، طوری از کنار زندگی می گذرم،
که نه دل کسی در سینه بلرزد، و نه این دل نا ماندگار بی درمانم ...

تا یادم نرفته است بنویسم :
دیشب در حوالی خواب هایم، سال پر بارانی بود...
خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم،
دعا کردم که بیایی، با من کنار پنجره بمانی، باران ببارد،
اما دریغ که رفتن، راز غریب این زندگیست،
رفتی پیش از آن که باران ببارد ...
می دانم، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است!
انگار که تعبیر همه رفتن ها، هرگز باز نیامدن است...

می خواهم تنها بمانم
در را پشت سرت ببند
بی قرارم، می خواهم بروم، می خواهم بمانم ؟!
هذیان می گویم ! نمی دانم...

نه عزیزم، نامه ام باید کوتاه باشد،
ساده باشد، بی کنایه و ابهام،
پس از نو می نویسم :
سلام ! حال من خوب است،
اما تو باور نکن ...

 



تاريخ : ۳ آذر ۱۳۸٦ | ٦:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.