چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه اشک ها که در گلو رسوب شد نیامدی
 
خلیل آتشین سخن ، تبر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
 
برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه
برای عده ای ولی ، چه خوب شد نیامدی
 
تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام
دوباره صبح ، ظهر ، نه ! غروب شد نیامدی ...
 
خوب می دونم که زیارت هر سه شنبه جمکران ، دعای عهد خوندن ، انتظار 
 
کشیدن ، بدون معرفت و شناخت ٬ کم ارزشه .
انتظار ظهورت رو می کشیم ، اما اونی که تو می خوای نیستیم ...
نامه مونو  که می دن دستت اشک می ریزی برامون ، و ما هر روز می سوزیم در
 آتیش جهلمون ...
روز تولدت هر سال ، جشن گرفتن  ِ خیلی هامون دلتو خون می کنه ، چون هنوز یاد
نگرفتیم که ...
میگن روز میلاد ائمه ، توی شادیهاشون ، خواسته هاتونو بخواین .
 " معرفت " ، همین !
 
                                        *  *  *  *  *
 
ضمیمه : دخترخاله ، این روزا ، عزادار پر کشیدن فاطمه کوچولوئه . شاید آقا ، شفای
 فاطمه رو این شکلی داده ...
ریحانه میگه : مامان ، چرا فاطمه رو خاک کردین ؟ مگه نمی گفتین که حضرت موسی
 با عصاش مرده ها رو زنده می کنه ، خب می بردیمش پیش اون ...



تاريخ : ۱٧ شهریور ۱۳۸٥ | ٥:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()

پادشاه که چشمش به شازده کوچولو افتاد داد زد :
خب ، این هم رعیت !
شازده کوچولو از خودش پرسید : او که تا حالا هیچ وقت مرا ندیده چه جوری می تواند بشناسدم ؟
دیگر اینش را نخوانده بود که دنیا برای پادشاه ها به نحو عجیبی ساده شده و تمام مردم فقط یک مشت رعیت به حساب می آیند .
شازده کوچولو دهن دره ای کرد . سلطان گفت این کار از ادب به دور است ، این کار را برایت قدغن
 می کنم .
- دست خودم نیست سلطان ... خسته ام .
* خب ... خب ... پس بهت امر می کنم که خمیازه بکشی .
- آخر اینجوری من دست و پایم را گم می کنم .
* پس من بهت امر می کنم که گاهی خمیازه بکشی و گاهی هم نه .
 ...
- من دیگر اینجا کاری ندارم . می خواهم بروم .
* پادشاه که دلش برای داشتن یک رعیت غنج می زد گفت :
نرو ! نرو ! وزیرت می کنیم . وزیر دادگستری .
- آخر اینجا که کسی نیست که محاکمه بشود .
* خب ، پس خودت را محاکمه کن . این کار مشکل تر هم هست . محاکمه کردن خود از محاکمه کردن دیگران خیلی مشکل تر است . اگر توانستی در مورد ِ خودت قضاوت درستی بکنی معلوم می شود یک فرزانه تمام عیاری .



تاريخ : ٩ شهریور ۱۳۸٥ | ٥:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.