فرزندی از سختی های زندگی به پدرش گله می کرد . از مبارزه خسته بود ، نمی دانست چه کند ، بلافاصله پس از حل یک مشکل ، مشکل دیگری سر راهش اشکار می شد .

قصد داشت خودش را تسلیم  ِ شرایط کند ...

پدرش که آشپز ماهری بود اورا به آشپزخانه برد . سه قابلمه را پر از آب کرد و آنها را جوشاند .

سپس در اولی هویج ، در دومی تخم مرغ و در دیگری مقداری قهوه قرار داد .

بدون اینکه حرفی بزند منتظر ماند .

تقریبا پس از 20 دقیقه پدر اجاق گاز را خاموش کرد . هویج ها و تخم مرغ ها را در کاسه ای گذاشت و قهوه را در فنجانی ریخت .

سپس رو به فرزندش کرد و گفت : " عزیزم ، چه می بینی ؟ " فرزندش گفت : " هویج ، تخم مرغ و قهوه "

پدر از فرزندش خواست که آنها را لمس کند . هویج ها نرم و لطیف بودند و تخم مرغ ها پس از شکستن و پوست کندن ، سخت شده بودند .

در آخر پدر از او خواست قهوه را ببوید .

دختر دلیل این کار را سوال کرد و پاسخ شنید :

" فرزندم هر کدام از آن ها در شرایط ناگوار یکسانی در آب جوش قرار گرفتند ولی از خود رفتار های متفاوتی بروز دادند .

هویج های سخت و محکم ، ضعیف و نرم شدند . پوسته های نازک و مایع درون تخم مرغ ها سخت شدند ولی دانه های قهوه توانستند ماهیت آب را تغییر دهند. "

سپس پدر از فرزندش پرسید : " حالا تو وقتی در زندگی با مشکلی رو به رو می شوی ، مثل کدامیک رفتار می کنی ؟

هویج ، تخم مرغ ، یا قهوه ؟! "

 

منبع : مجله موفقیت



تاريخ : ۱٧ خرداد ۱۳۸٥ | ٩:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()

خواجه اما مظفر در نوقان یک روز می گفت که کار ما با شیخ بوسعید همچنانست که

 یک پیمانه ارزن .

یک دانه شیخ بوسعید است و باقی منم .

مریدی از آن  ِ شیخ بوسعید آنجا حاضر بود ، چون آن را بشنید ، از سر  ِ گرمی مهر

 برخاست و پای افزار کرد و پیش شیخ آمد و آنچه از خواجه امام مظفر شنیده بود ، با

شیخ بگفت .

شیخ گفت :

برو با خواجه امام مظفر بگوی که آن یک دانه هم تویی ... ما هیچ چیز نیستیم ...

 

( از کتاب اسرار التوحید )

 

پ.ن : تواضع چقدر قشنگه ...



تاريخ : ٦ خرداد ۱۳۸٥ | ٩:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()

امروز سه شنبه بود ، من اما دلم نخواست برم جمکران .

دوست داشتم همین جا توی اتاقم تنها باشم .

خانوادمو با کلی خواهش و تمنا راضی کردم که دنبالشون نرم بیرون برای هواخوری...

خیلی خسته ام ... خیلی ...

 

 

دلم آفتاب می خواهد

دلم ابر و باد و باران می خواهد

دلم

خستهء این هواهای تکراری است

دلم ،

آفتاب می خواهد

دلم ،

برای آسمان آبی تنگ است

دلم ،

با دریای آبی و جنگلهای سبز

که چشمان جوشان این زندگانیست

هم نوا گشته است

دلم ،

جنگل شد

و یادم آمد که آتش گرفت

عجب آتشی بود ...

میان  ِ سینه ام ...



تاريخ : ٢ خرداد ۱۳۸٥ | ٩:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()

ای دوست زمینی  ِ من ...

تو نمی توانی اندیشه های دریایی  ِ مرا دریابی ،  و من هم نمی خواهم که تو

دریابی .

می خواهم در دریا تنها باشم ...

هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی ، من به دوزخ  ِ خودم فرو می روم ، و

 من دوزخم را بیش از آن دوست می دارم که بخواهم تو به آنجا بیایی .

می خواهم در دوزخم تنها باشم ...

تو به راستی و زیبایی و درستی مهر می ورزی ، و من از برای خاطر  ِ تو می گویم

که مهر ورزیدن به این ها خوب است . ولی در دل  ِ خودم به مهر ِ تو می خندم .

گرچه نمی خواهم تو خنده ام را ببینی .

می خواهم تنها بخندم ...

دوست ِ من ، تو خوب و هشیار و دانا هستی ، یا نه ! تو در عین کمالی و من با تو از

روی دانایی و هشیاری سخن می گویم ، گرچه من دیوانه ام . ولی دیوانگی ام را

می پوشانم .

می خواهم تنها دیوانه باشم ...

دوست  ِ من ، تو دوست  ِ من نیستی ، ولی من چگونه این را به تو بفهمانم ؟

 راه  ِ من راه  ِ تو نیست ، گرچه با هم می رویم ، دست در دست ...



تاريخ : ٢ خرداد ۱۳۸٥ | ۸:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.