من خطاب به مردمان فریاد زدم : " می خواهم مصلوب بشوم !! " 

آنها گفتند : چرا خون تو به گردن ما بیفتد ؟ 

پاسخ دادم : پس چگونه می خواهید مشعوف شوید ، جز با مصلوب کردن دیوانه ؟ 

آنها پذیرفتند ومن مصلوب شدم . 

. مصلوب شدن مرا آرام کرد  

هنگامی که میان زمین و آسمان آویزان بودم ، سرشان را بلند می کردند تا مرا ببینند. 

مشعوف هم شدند ، زیرا پیش از آن هرگز سرشان را بلند نکرده بودنداما هنگامی که 

 ایستاده بودند و مرا تماشا می کردند ، یکی فریاد زد :  

" تو می خواهی چه چیزی را جبران کنی ؟ " 

دیگری فریاد زد : 

" تو خود را برای از پیش بردن ِ چه امری مصلوب کرده ای ؟ " 

و شخص سومی گفت : 

" تو خیال می کنی با پرداختن این بها ، به افتخار ِ جهانی می رسی ؟ " 

آنگاه شخص چهارمی گفت : 

" ببینید چگونه لبخند می زند ! آیا چنین دردی بخشودنی است ؟ " 

من به همه پاسخ دادم و گفتم : 

فقط به یاد داشته باشید که من لبخند زدم . من چیزی را جبران یا قربانی نمی کنم . 

افتخاری هم نمی خواهم ؛ بخشایشی هم ندارم ؛ من تشنه بودم ، و از شما 

خواستم خونم را به من بدهید تا بنوشم ، زیرا تشنگی انسان ِ دیوانه را به جز 

خونش چه چیز فرو می نشاند ؟ 

من لال بودم و از شما به جای دهان ، زخم خواستم . 

من در روزها و شبهای شما زندانی بودم و دری می جستم به روزها و شبهای 

بزرگ تری ... 

اکنون من می روم ، مانند کسانی که پیش از من مصلوب شدند و رفتند . 

خیال نکنید که ما از مصلوب شدن خسته می شویم . زیرا که ما باید به 

دست ِ مردمان بیشتر و بیشتری مصلوب شویم ، در میان زمین های بزرگ تر 

و آسمان های بزرگ تری...

 



تاريخ : ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٥ | ۸:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.