حالا احساس مادری را دارم که پسرهایش را داماد کرده و حالا در تراس خانه روی صندلی فرانسوی اش نشسته و تکان می خورد و خاطراتش را مرور می کند...
حمید هم رفت،جیک جیکوی من،شریک لحظه های شیرین و تلخم،رفیق و دوست خوبم، پناه و تکیه گاه دقایق دلتنگی ام...
به جرات می گویم که حامد و حمید نازنین ِ آبجی، سالم ترین و پاک ترین مردانی اند که تا به حال دیدمشان، کسانی که چشم بسته می شود روی اسمشان قسم خورد، و همیشه قسم حضرت عباس من، «به جان برادرم» گفتن بوده...
همه چیز باورنکردنی بود دیروز، مثل یک خواب...
ستاره زیبای من، حالا نورانی تر و مقدس تر از همیشه چشمک می زد.
از آرامش وشادی اش خوشحالم...
روحیات متفاوت اند، من آدم ِ بهار را دوست داشتن نیستم، فصل آرامش بخش و دوست داشتنی من، پاییز است.
شستن کینه ها، تحول، تغییر، و آن حال خوبی که باید پیدا بشود، قطعا مختص بهار و لحظه تحویل سال نیست، تغییر در هر لحظه از زندگی می تواند اتفاق بیفتد، بخشیدن کسیکه در حق تو اجحافی کرده، محدود به زمان نیست، شاید وسط برف های زمستانی که راه می روی، دلت بخواهد که کینه ها را در دلت آب کنی و زلال شوی مثل باران، شاید روی برگ های پاییزی که قدم می زنی، هوس کنی دلخوری هایت را همان جا بین برگ ها جا بگذاری، و شاید وسط آفتاب سوزان تابستان، دوست داشته باشی که افکار منفی ات را بسوزانی!
بهار، تحویل سال، رویش و ریزش برگ ها و گل ها و درخت ها، همه فقط نشانه اند، و یک بهانه شاید.
آرمانی که نمی شود فکر کرد، بالاخره ماها آدمیم، دل داریم، خیلی هامان زخم هایی خورده ایم از آدم هایی که انتظارش را نداشته ایم، برخوردهایی دیده ایم از آنها که فکر می کرده ایم جایی داریم در قلبشان، شاید دقیقا همان لحظه هایی که نیاز بوده به حضور یک دوست، نوازش خنجرش را از پشت چشیده ایم...، اما؛ زمان، همیشه بهترین مسکن و آرامش بخش بوده، می گذرد... ارزش روح ما، ذهن ما، دل ما، بیش از آن است که بخواهیم خراشش بدهیم با این دست اتفاق هایی که عمیقا اگر فکر کنیم، سطحی اند و پیش پا افتاده...
فرصتی نیست، مقصد جایی دیگر است، آنجا که محاسبه می کنند تو را با سبکی دلت و زلالی ذهنت.
اگر نگاه تو به جوانه زدن شکوفه ها، به تیک تاک ثانیه های پایانی سال، به زیبایی های بهار و شکوه و عظمتش، باعث شده تا درونت سبزتر شود، ذهن و دلت آرام شود، و رنگ آگاهی پاشانده شود به نگاهت، « بهار مبارکت باشد....».
بعدازظهر با دوستم برای جلسه نقد کتاب رفته بودیم دانشکده علوم اجتماعی، که اتفاقی وارد جلسه مناظره انتخاباتی آقایان مطهری، رسایی و روانبخش و خانم الهیان شدیم. درصد بالایی از جمعیت کسانی بودند که از طرفشان پشت سرهم حمله می شد به اصلاح طلب ها و حاضرین هم کف و سوت و هورایشان فضا را پر می کرد. جالب بود! آقای رسایی اصلاح طلب ها را دروغ گو خطاب می کرد!
فضای خفه و غیرقابل تحملی بود. انگار جلوی چشم همه را خون گرفته باشد و بخواهند هم را بکشند. یک جور جنگ اعصاب به جای آرامش و گفتگو و استدلال. به هم ریختم...
راه برگشت تا خوابگاه را قدم زنان، تنها می رفتم، به این فکر می کردم که سال 88 چقدر بحث داشتیم و خواهش می کردیم و استدلال می آوردیم که اطرافیانمان رای بدهند، می گفتیم شما رای بده و ببین این بار همه چیز فرق دارد... و واقعا هم همه چیز فرق داشت...!!
الان هیچ شوق و انگیزه ای برای ترغیب دیگران به رای دادن ندارم. چند نفری که دور و برم هم هستند می خواهند سفید بیندازند و آن هم فقط برای آینده و عضویتشان در هیات علمی یا موسسات دولتی است.
مجلسی که اکثریتش، دفاع از حقوق «یک فرد» را ارجح بداند بر دفاع از حقوق «ملت»، مجلس نیست.
ترجیح می دهم بین آرمان و منافعم، اولی را انتخاب کنم. روزی من دست این آدم ها و دست صفحه آخر شناسنامه ام نیست که باورهایم را برایش قربانی کنم، وجدان من اینطور راحت تر است...
به این فکر می کنم که چه نعمتی است امنیتی که در دستان باباست، چه آغوش بی منتی دارد، محبتی از جنس محبت خدا به بنده اش، خالص، نه ترکیب شده با هوس و زودگذر است و نه منفعتی پشتش هست.
برای من، دختری که حالا، این روزها، قدر دوست داشتن های زلال و مهربانی های ناب خانه را بیشتر می داند...
جمله ساده و در عین حال پرمعنی بابا، توی گوشم زنگ می خورد که:« ما خانواده خوبی هستیم، چون همدیگر را درک می کنیم...»
ولی بابا چه می داند که شانه های دخترش که هنوز هم روی پاهای او لم می دهد و خودش را لوس می کند، حالا چقدر کم قدرت تر از همیشه شده، بگذار تا نداند که اندازه یک عاقله زن، دلش پر شده از صبر و طاقت و زجر، و صورتی سیلی خورده از وانمود داشته ها.
نگاهم که می خورد به موهای یکی در میان سفیدش، زبانم بند می آید که نکند چیزی بگویم که در خلوتش توان هضم نداشته باشد و فروبریزد، بشکند از این که مرد باشد و نتواند با مردی اش کاری بکند برای دخترش. بگذار حس کند حوریه، همان کودکی است که پستانک در دهان داشت و آرام بود، همان که اوج نگرانی برایش گرسنگی بود و دل درد و تعویض لباسش.
چه فرقی دارد، پستانک ها همان هایند، شکل هایش فرق دارد اما، نیست که بزرگتر شده ایم! شکیل تر و چشم نوازتر شده اند که گمان کنیم، نه، اینها چیز دیگری است...
بگذار که تصویر همان کودک معصوم بی دغدغه، که همیشه لبخند روی لبهایش بود، که بی درد بود، و نمی اندیشید به فلسفه مکیدن پلاستیک فشرده شده و چپانده شده در دهانش، بماند در ذهن بابا...
عجیب است که حرف زدن با من و سلام کردن به من گناه است، اما خواندن جزوه ام و نگاه به دست خطم گناه نیست.
عجیب است که شنیدن صدایم کسی را به گناه می اندازد، اما کپی بی اجازه از روی جزوه ام، خب... حتما ثواب دارد...
از حسین که می گویند و مقتل که می خوانند، بیش از همه دنبال شباهت هایش هستم با امروز. و چقدر نشانه هست این بین.
- مشکل شما با من است، با اهل خیمه ام چه کار دارید؟
- به خدا سوگند بعد از کشتن من دوام نخواهید آورد، مگر مدت زمان کمی.
- شکمهایتان از حرام پر شده.
- شهادت بهتر از رفتن زیر بار ظلم است.
- امام سجاد: ما را پراکنده کردند و از خانه هایمان دور ساختند و آواره بیابان ها نمودند، که گویا فرزندان ترک و کابل هستیم. بی آنکه جرمی داشته باشیم، یا کار زشتی از ما سر زده باشد...
- اینگونه خدا را ملاقات می کنم:در حالیکه به خون آغشته شده ام و حقم را از من غصب کرده اند.
- تجاوز به حریم خیمه ها و اهل بیت بی اذن.
- امان نامه آوردن شمر برای فرزندان ام البنین.
- حر سپاه حسین.
- شیر زنانی که مردانشان را تشویق به شهادت در راه حق کردند...
به گمانم اینکه گفته اند و توصیه کرده اند که محرم و عاشورا باید زنده بماند، دلیلش بازتولید کردن روحیه جستجوگری برای یافتن حقیقت، امر به معروف و نهی از منکر به ویژه برای دستگاه حاکمیت، و پیدا شدن پرتوی از شخصیت قهرمانی امام حسین بوده در جان ما.
برایم پذیرش این واقعیت بسیار سنگین است که با این همه شرایط سخت، بی تابی برای تشنگی و فضایی آنچنان مشوش، آقا یک روز جنگ را به تاخیر می اندازند برای عبادت، برای نماز...
این ایام روشنفکرنماهایی هستند که ژست پوچ شان را با انکار حسین و محرم و عاشورا، یا زیر سوال بردن آن، تکمیل می کنند، اما کاش به حسین می نگریستند، نه به عنوان عربی مسلمان، که به عنوان ظلم ستیزی قهرمان و آزاده، بیدارگری دست از جان شسته، مظلومی که با خون سرخش راه سبز آزادگی و ایستادگی بر باورها و عقاید را به ما آموخت.
می گریم، نه بر رگ های بریده و سری که بر نیزه اش کردند، که بر افکار جمود و بسته ای که شخصیت عمیق و روح بلند تو گرفتار مبارزه با آن بود، می گریم، نه بر تشنگی ات، که بر نااهلان روبرویت، که تاب ایمان و باور به حقانیتت را نداشتند و آنقدر حقیر بودند که گمان کردند با بستن آب، زخم های عمیق و نداشته هایشان التیام می یابد، می گریم، نه بر فرزندان تو، که بر مظلومیتی که برای عده ای فریاد شد و نشنیدند و نیامدند و اهل بیت تو به جای تک تک آنها در خون غلطیدند.
می گریم، نه برای تو، که برای اسلامی که می خواستی زنده نگهش داری، مردمی که می خواستی بیدارشان سازی تا آگاه باشند و ظلم ستیز، اما نتیجه آن شد که می دانیم : عده ای در بند و مابقی غرق در روزمرگی.
و مردمی که هنوز هم نمی شنوند و مجالس عزای تو برایشان تفریح است، که تجدید دیدار کنند و یاد خاطرات گذشته، که کیفهایشان را بگشایند بوی پرتقال و موز راه بیندازند، آبمیوه بنوشند و لقمه ای برای ته بندی تا رسیدن شام بگیرند، و هنگامیکه تذکر می دهی، فحش بارانت کنند...
هنوز زود است برای رسیدن منتقم خونت آقا. هنوز زود است...
امروز با تمام وجود، دلم مادر شدن خواست. و در آغوش کشیدن کودکی لطیف که بوی بهشت بدهد.
هندزفری سیاه را می چپانم توی گوشم، باید زبان بخوانم، که اشکهایم نریزند، که دست این دل وامانده رو نشود...
جولان می دهد همیشه، هر چقدر هم حواست را پرت کنی. می آید لا به لای واژه های لاتین و ترجمه ها، عبور می کند از سیم هندزفری وقتی که پیاده می کنی کلاسها را، قدم می زند لا به لای سطر سطر شعرها، بین صدای شجریان و قربانی و عقیلی، بی اذن و ناگهانی آوار می شود بر سرت، هجوم می آورد به ذهنت و می بردت تا آستانه متلاشی شدن. نه قدم زدنهای بی هدف عصرانه در ولیعصر رویش را کم می کند و نه سر فرو بردن در کتابهای انقلاب.
وسیع است وسعت تنهایی ات و حجم مسائل لاینحل. آنقدر که هر چقدر هم دور و برت را شلوغ کنی و در لحظه زندگی کنی و شاد، آخرش یکجایی خفتت می کند که یعنی بعله! من هم هستم!
این روزها اینگونه ام، گهگاه حس می کنم هیچ چاره ای برایم نمانده. حس بیچاره شدن را نمی دانی که چیست... و کاش ندانی...
همه راه ها ختم می شود به سجاده و اشک. آخرش هم اشک است و نوازش نم اش روی گونه هایت که آرامت می کند لحظاتی را. و کاش صدایت را می شنیدم...
همه چیز با سکوت تو تمام می شود و نگاه های پرمعنایت، که هیچوقت حرف نمی زنی. می خندی؟ نمی دانم. اخم کردی ای؟ نمی دانم. فقط می شنوم، صدای مکرر سکوت را، می نوشمش و مستانه باز هم شروع می کنم.
سحر من هم می رسد هر روز، با اندکی که نه، که با بیش از اندکی صبر. هر طلوع آغاز می شوم و خودم را گم می کنم بین کاغذها و خطوط و صداها.
پستانکی که سالهاست محتوی نداشتن است، مکیده می شود هنوز هم. این نبودن رشد میدهم، بزرگم می کند شاید. حتما آنقدر انرژی زا هست که می توانم هنوز هم نفس بکشم، راه برم، بدوم، و زندگی کنم...

غروب جمعه، 15 مهر 90، کنار پنجره اتاق. خوابگاه
هر چه تلاش کردم و نوشتم و خط زدم، باز هم نشد بگذارمش اینجا.
حسم را از این عکس بخوانید...
دلم آرامش و سکوت می خواست مدتی را، خلوت و غور، سیراب شدن معنوی و از حظ و لذت سرشار شدن...
قسمت و سعادتی بود که این خواسته مهیا شود با سفر به نجف، کربلا، کاظمین و سامرا.
کاش آن حال و هوا بقا داشت در وجودم و تمام نمی شد، لحظات خاص و دوست داشتنی و تکرار نشدنی، حس ناب حضور در ایوان طلایی نجف، در حرم شریف سیدالشهدا و سرداب امام زمان و کاظمین.
هنوز هم که ورق می زنم دفتر خاطراتم را، می بینم که نجف و کوفه آنقدر مرا پر کرد و لبریز، که مدتی فاصله لازم بود برای رفتن به کربلا، حداقل چند ماه...
خدا را شکر، برای این سفری که بی گمان قسمت شد و تا کنار ضریح مطهرشان هم برایم باورکردنی نبود که کجا هستم.
سفرنامه را با جزئیات در ادامه مطلب بخوانید :
ادامه مطلب...
رمضان در خوابگاه حال و هوای معنوی خوبی دارد، آنقدر که پشیمانم که چرا زودتر نیامدم اینجا. تنهایی و غربتش لحظات تکرار نشدنی و شیرین با عطر روحانی و لطیفی به تو می چشاند.
عید اعلام شده و بچه ها دوان دوان سمت تلفن ها و موبایل ها برای تبریک به خانواده هایشان...
حس قشنگ و خاصی است، ته دلم چیزی فرو می ریزد صدای نماز عید فطر را که می شنوم : اللهم اهل الکبریاء و العظمه...
عید برای همه آنهایی که بندگی کردند این ماه را مبارک باشد...
چند روزی است که وارد دنیای بیماران قطع نخاع و ام اس ها شده ام، هر چند فهم ضعیف و درک ناقصی از شرایطشان دارم، اما امید به زندگی و نشاط و شور برای رسیدن به هدفهایشان برایم خیلی خواستنی است.
فصل مشترک من و آنها، «نمی شود» شنیدن از پزشکهایمان است، اما آنها چه عابدانه شنیدند و به مقام رضایت رسیدند و من اما...
پر از شرمساری می شوم وقتی که می بینم تلاش آیدا را در مقطعی، برای روزی 7 ساعت مطالعه، یا اصرار مونا برای حضور سر کلاس ها و شرکت در امتحان ها، و امید بهمن برای حضور در آزمون کنکور. هرچند می دانم این را که روزهایی هستند برای هر آدمی - هر چقدر هم زاهد و عابد- که دلتنگ بشود، خسته بشود و دلش فریاد بخواهد. و قطعا برای دوستان تازه من هم چنین فضاهایی اتفاق افتاده، اما آن روح کلی حاکم بر فضای زندگی شان برایم شیرین و در عین حال عجیب و البته تحسین برانگیز است.
گاه فکر می کنم یک فنجان آب سیاه رنگ و بدبو هستم که باید ریخته شوم در دل دریا تا در وسعتش پاک شوم و زلال. برای من، محرم ها و رمضان ها، ماه های بازتولید شدن و سبک شدن و رهایی بوده است.
و حالا هم منتظرم برای «عاطفتی» از جناب دوست، شاید که به برکت این ماه، ایامی را با آرامشی ماندگارتر بگذرانم و دلم را تمرین دهم که «عبد» شاکری باشد...
آئین محبت کردن و نحوه دوست داشتن و ابرازش را انگار که هنوز نیاموخته ام،گویی تمام این سالها اشتباه می کرده ام. قانونش را نمی دانم، آیا باید در روابط دوستانه ام، بی وقفه و بی چشمداشت ببخشم؟ نه! هنوز آنقدر دریادل نشده ام. باید همه چیز مساوی باشد؟ همان قدر که دریافت می کنی ببخشی؟ پس این که حسابگری است و معامله!
نمیدانم... شاید جزء دسته بعدی باشم : کسانیکه بی اندازه دوست دارند و محبت می کنند ولی در کنارش انتظار پاسخ دارند، حتی اگر این پاسخ فهم و درک طرف مقابل هم باشد از میزان دوست داشتن، برایشان کافیست. همین که بدانند در دوستی ات صادقی، بهشان وفاداری، آنها را جزء سرمایه های زندگی ات می دانی.
ولی می شکنم؛ فرومیریزم و با آبی بر چشم و انگشتی بر دهان، فیلم رفاقت هایم را مرور می کنم، که کجای کار را اشتباه کرده ام که سزاوار چنان برخوردهایی بوده ام؟! به ویژه از زمانیکه خوابگاه نشین شده ام، واقعیت عریان و بی رحم وجود آدم ها برایم عریان تر شده.
اگر بخواهم منصفانه تحلیل کنم، باید خودم را مقصر بدانم : تیزبین نبودنم در انتخاب. یعنی نباید می پنداشتم همین که هم خوابگاهی است، یا او که همکلاسی است، هم فکر یا هم نظر است، کافیست. و اشتباه بزرگم آن بود که رصد "دل" نکردم، "جان" را ندیدم، و "آن" را...
نزدیک بود که عدد ِ دختران نشسته روی صندلی داغ مصاحبه های برادرم سه رقمی شود که دختری قهرمان آمد و این قلب سرتق را فتح کرد! دست مریزاد بر او که چه زیبا ویران کرد!
بعد از 4 سال و اندی، بالاخره، این خانه وآن خانه رفتن ثمر داد و برادرم داماد شد. برای همه غیرمنتظره بود و باور نکردنی، انگار همه چیز خواب بود. روی صندلی آرایشگاه که نشستم، تازه انگار داشت باورم می شد که بله...!
تمام خستگی های این مدت برایم شیرین و عزیز و تکرار نشدنی بودند. هر چند همیشه هستند زبان هایی برای نیش زدن و چشم هایی برای ویران کردن، چنانچه گفتند و زخم زدند که «انگار ناراحتی تو؛ [...] »
و در اوج لحظات شادی، با چشمانی اشکبار راهی تالار شدم.
کاش لحظه ای تامل می کردند که بخش اندکی از مسئولیتهای این جشن روی دوش کوچک من بود، کاش خستگی ام را به ناراحتی از شرایط شخصی ام تعبیر نمی کردند...
به هر حال شکستنی است این دل شیشه ای من، که ذره ذره می شود، حتی با شوخی کودکی تیر و کمان بدست...
خدا را شکر که قلبم هنوز سالم است برای بخشیدن...
دیروز تولد بید مجنونم بود و نزدیک بود بین این شلوغی ها و روزمرگی ها یادم برود این درخت مجازی را که حالا برایم از هر موجودی بیشتر به «واقعیت» نزدیک شده.
دردهایی بود در وجودم که جوانه زد و ثمرش بید مجنون شد...
حس می کنم می فهمد حرف های مرا، حتی زمانی که نمی نویسم،
حس می کنم می داند دلیل ننوشتن هایم را، و اینکه در اوج پریشان خاطری ها تنها زیر سایه اش می نشینم و در سکوت اشک می ریزم روی ریشه هایش.
نزدیکانم می دانند که همیشه لب بر خنده دارم و با انرژی و نشاط روزهایم را می گذرانم، اما اینجا، این کلبه، تنها گوشی است که این سالها برایش نق زده ام و غر. وقت هایی که سر رفته ام از نداشتن ها، از نبودن ها.
و بید مجنونم حالا وارد 5 سالگی می شود و برای خودش یک پا روان درمان شده و هربار آرام بخش هایی را تزریق به روحم می کند که مدتی مرا روی پا دارد!
دوست دارم این موجود دوست داشتنی دل گنده را...
