به گفته مادر، همین ساعت ها، تقریبا دم دم های غروب نوزده مهر، به دنیا آمده ام... 
جایی از یک روانشناس رشد می خواندم که: آدم ها در بعضی از «سالگی»هایشان، دچار بحران می شوند. بحران سی سالگی، چهل سالگی یا پنجاه سالگی. گمان می کردم که یک ژست است!  نبود...
یک احساس نارضایتی، اتلاف وقت، اتلاف عمر، می آید سراغ آدم. که گویا بیش از ششماه است مثل مار تنیده در جانم. گرچه سعی کرده ام مدیریتش کنم تا عبور کنم و به ثبات برسم؛ اما حالم هنوز آنطور نیست که باید. 
پیش ترها، تصورم از سی سالگی، آدمی پخته و عاقل بود که راه و مسیرش را پیدا کرده، نگاهش به زندگی شکل گرفته و می داند چه می خواهد و چه باید بکند. اما گویا این سردرگمی و ایده آل گرایی و راضی نبودن به این جایی که هستی، رهایت نمی کند. من اسم حال و روز این مدتم را گذاشته ام «ویار تغییر»! به گمانم توصیف خوب و جامعی باشد...


تاريخ : ۱٩ مهر ۱۳٩٥ | ٤:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
صبح، حالا خورشید، (با اجرای رشیدپور) را می دیدم که وسطش طبق معمول رفت سراغ نوستالوژی ها. این بار کارتون چوبین. 
نفهمیدم چوبین داشت چکار می کرد، صبحانه نخورده رفته بود بیرون که دوباره با برونکا بجنگد یا هرچه. ولی من پرت شدم برای لحظاتی به گذشته... بغضم گرفت... 
برای تمام معصومیت و زلالی ام، پاکی ام، دغدغه هایی که نبودند، آرامش... 
چیزهای کمی جمع شدند توی کوله باری که امانت دستم بود از کودکی، که قرار بود پر بشود، تا باز که بشود، بوی مهر و آگاهی بدهد. بوی زمین ندهد. عطر آسمان بدهد. مثل کودکی... یک هو چه شد... نمیدانم!


تاريخ : ۱٢ امرداد ۱۳٩٥ | ۸:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
اینکه می گویند وقتی چیزی را بخواهی و برای به دست آوردنش تلاش کنی، کائنات هم با تو همراه می شود و نیرویی - که بعضی اسمش را انرژی و جذب می گذارند و من اینجا نگاه خدا می خوانمش – تو را همراهی    می کند، واقعا برایم اتفاق افتاد.
اینکه سالهاست علاقمندم به شرکت در دوره روزنامه نگاری یا خبرنگاری، و حالا شهرداری تصمیم می گیرد کارگاه بگذارد، همین بغل گوشم، داخل خیابان خودمان، و لازم نباشد وسط آفتاب داغ مردادی، حتی راه دوری بروم، یعنی خدا دوستم دارد.
و من هنوز مزه مزه می کنم لذت نرم و لطیف ِ دو روزی که سراسر برایم شیرینی بود.
و به این فکر می کنم که معلوم نیست چه استعدادهای بالقوه عجیب و غریبی در نقاط محروم کشورم وجود دارد که به دلیل نبود شرایط و امکانات، هرگز شکوفا نمی شود. 
شاید بگوییم حالا دیگر با وجود اینترنت، این توجیه ها بهانه است؛ اما چه کسی می تواند منکر تاثیر یک استاد و برگزاری کلاس غیرمجازی بشود؟ صد البته که کسی باید خودش هم بخواهد و تلاش کند، و می شود با وجود نداشتن امکانات رشد کرد، اما جمع شدن تمام امکانات فرهنگی، علمی، رفاهی، تفریحی و یا حتی معنوی در شهرهای بزرگ، عادلانه نیست! 
امیدوارم که اقداماتی کارآمد برای ایجاد تعادل در توزیع امکانات در همه جای کشور انجام بشود...


تاريخ : ۸ امرداد ۱۳٩٥ | ٧:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
مدت زیادی است که دست به قلم نشده ام. حتی برای روزنامه ای که می خواستند، هر چه کردم از دل نیامد که بنویسم و بفرستم...
گاهی پیش می آید به هر حال.
اتفاقات کوچک زیادی افتاده اند که برای ظرف دل من بزرگ بوده اند و مدتی شریک درد و اندوهم کردند. کنارش اتفاقات خیلی خوب؛ مثل تولد عزیزان دل عمه، پویا و محمد حسین در شهریور و مهرماهی که گذشت.
زندگی همین است، گاهی عمیقا شاد و گاهی نه. اگر دقیقا همان لحظه ها بدانی که غمم هایت پایدار نیستند راحت تر هضمش می کنی و بعدتر ها می گویی راستی این من بودم که تا این اندازه به هم ریختم؟ اصلا مهم نبود که!
به هم نریز! پریشان نشو! خودت را بازسازی کن و رشد بده. حالا دیگر باید فهمیده باشی که غم و شادی بکگراند زندگی اند و همیشه هستند، مهم برخورد توست با آنها، اینکه بتوانی مدیریت کنی و به هم نریزی، احساس بیچارگی نکنی، آرام باشی و به حرکتت ادامه بدهی...
می دانم! سخت است، ولی داروی تلخی است که شفای جان توست، دوای روح تو. بزرگت می کند. لطفا بزرگ شو!


تاريخ : ۸ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
نه اینکه دلیل ننوشتنم این باشد که حرفی نیست... نه... اما واقعیتش نظم ذهنی ام برای نوشتن کم شده. شاید چون عادت کرده ایم تند تند کپی کنیم و از این گروه به آن گروه پــیست...!
یک وقت هایی آرزو می کنم یک جلابخش روح، یک صیقل دهند، حاضر و آماده در دکان ها بود. می خریدم و خالی می کردم روی جانم. بعد هم با این برس های حوض شور، محکم و با قدرت از بالا تا پایین می کشیدم تا مثل آیینه بشود...
واقعیتش این است که روحم کدر شده و یک پاک کننده خوب می خواهم.
خدا و نماز و دعا؟  بله، قبول دارم، ولی پیش از اینها خیلی چیزهای دیگر باید درست بشود...


تاريخ : ٢ شهریور ۱۳٩٤ | ٧:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()

قضاوت

 

چند روزی است یک درگیری ذهنی دارم...
مسئله ای که وجود دارد این است که جامعه و اطرافیان در خودشناسی ما و تصویری که از خودمان پیدا می کنیم، تاثیر زیادی می گذارند. این مرا یاد نظریه «خود ِ آیینه سان» از کولی می اندازد. اینکه جامعه دقیقا مثل آیینه عمل می کند. جامعه به من می گوید کوتاهم یا بلند، با هوشم یا متوسط، مذهبی ام یا غیرمذهبی.
این یک بعد از داستان است.
و حالا اینکه فرد چگونه می تواند درونیاتش را بدون تعامل با جامعه به آنها بشناساند، بخش دیگری از مسئله است.
یعنی اینکه تو فرد معلولی را ببینی، و با نگاهت به او این تصور را از خودش، تزریق کنی که تو ناتوانی، این یعنی نمی توانی درس بخوانی، دانشگاه بروی، همسر بشوی و یا مادر. بله تو، با یک نگاه!
ما آدم ها در برابر تصویرهایی که به هم می دهیم مسئولیم. مسئول نگاه هایمان هستیم. مسئول حرف هایی که بر طبق شناخت های نداشته می زنیم، بر طبق تعامل هایی که عمق نداشته اند.
اینچنین به نظر می رسد که مبنای این قضاوت ها، نداشتن ایمان واقعی و اعتماد به خداوند است. یادمان رفته که وقتی او بخواهد، می شود. 
این وسط من ِ بنده، که از پس ِ پرده بی خبرم، کاش قضاوت نکنم ...
.
از اینجا دوستم مونا را بخوانید که او هم در این باره نوشته.


تاريخ : ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
شلوغی این روزهایم را دوست دارم و این بهترین انرژی حیات بخش است برایم...
یک هفته ای هست که اتاقم در محل کار، جابه جا شده. نه من و نه بچه های تیم دلمان راضی به این تغییر نبود. همه غمگین بودیم، اما در عین حال چاره ای نبود.
حالا که آمده ام، روز به روز به این باور می رسم که گاهی شاید همین تغییرات؛ هر چند کوچک؛ در هر کجای زندگی، برای ما ناخوشایند باشند، اما قطعا کارکرد مثبتی دارند.
اینجا سکوت و آرامش بیشتری دارد، نورش فوق العاده است و مجموع شرایط باعث شده اند که چند ساعت را در همین هفته، دلچسبانه اضافه کار بمانم شرکت؛ حتی تنهای تنها...
می خواهم خودم را برسانم به نقطه ای که آنقدر توکل داشته باشم و به پشتوانه آن توکل حالم خوب باشد، که افسوس و حسرتی برای هیچ چیز نداشته باشم، که هیچ اتفاقی غمگینم نکند، که نترسم، دل نگران نباشم...
همه چیز مرتب می شود. دلم روشن است. به پشتوانه خدایی که هست، آن قدرت لایزالی که که می گوید :«کن» و بعد «یکون» می شود...
می نویسم تا بماند.
حتما همه چیز مرتب می شود...


تاريخ : ۸ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٢:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()

.
در واپسین روزهای 93 دلم یکجوری است، و به گمانم برای خیلی ها همینطور باشد.
حرفی برای نوشتن ندارم، نمی توانم حسم را به واژه ها و کلمات بسپارم...
این رستاخیز زیبای طبیعت را به همه دوستان مهربانم تبریک می گویم و برای همه خیر و خوبی و آرامش آرزو می کنم...


تاريخ : ٢٥ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
چندی است وقتهایی که خیلی شاد و خوشحالم و شاکر، یک هو یک اتفاق بدی می افتد. می دانم، شاید چیزی که به نظر من بد است یا بلا، حکمتی دارد و من رمز و رازش را نمی دانم، اما...
داستان چیز دیگری است. بعضی اطرافیانم می گویند چون همیشه می گویی و می خندی، چشم می خوری! خوشی هایت را برای کسی نگو!
اما مگر می شود؟!
شاد باشم و اخم کنم که مبادا چشم بخورم؟!
این رسم مسلمانی است که به بقیه از ناخوشی هایت بگویی و غمگین باشی تا مبادا چشم بخوری؟!
نمی توانم قبول کنم چنین چیزی را.
خیلی مایلم نظرات شما را هم بدانم...


تاريخ : ٢٠ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()

امروز... هوای بارانی به این زیبایی و بوی دود مطبوع توی حیاط، که از آتش روشن کردن کارگرها در ساختمان نیمه ساز بغلی، می رسید، مرا بس بود که نفس بکشم و شکر کنم و تازه تر بشوم ...



تاريخ : ٢٩ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.