بید مجنون

دل نوشته های من، گاه ِ عبور از روزها...


ادامه مطلب
نوشته شده در ۳٠ مهر ۱۳٩۳ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط اول شخص مفرد نظرات () |

اطرافیانم مرا خوب می شناسند و اکثرا می گویند «حوریه بچه خوره است»، از بس که بچه دوست دارم. نمی دانم چه حسی است که خداوند به من داده، اما گمان کنم خیلی زود عطا کرده.
حسم موقع دیدن بچه ها چیزی است شبیه مستی. شوق عجیبی دارم. ناخودآگاه تمام سلول های بدنم قلقلک داده می شوند و می خواهم این موجودات دوست داشتنی را بغل کنم. به خدا دست خودم نیست... بارها هم خودم را سرزنش کردم که دختر کمی خودت را کنترل کن، خویشتنداری کن، اما نشده. اینطور بگویم که «متاسفانه» نشده.
مامان می گوید حوری! نمی دانم در گوش بچه ها چی می گویی که وقتی می آیند بغلت آرام می شوند و می خندند... دقیقا حس های قشنگی که آنها به من می دهند را پسشان می دهم. یک بده بستان عاطفی است.
شاید از نگاه ناظر بیرونی، حوری خودش را کوچک می کند که از مامان ها می خواهد اجازه بدهند تا کودکشان را بغل کند یا ببوسد. ولی وقتی قلبم فشرده می شود، واقعا فکر هیچ چیز را نمی کنم. اینکه کی هستم، جایگاه اجتماعی ام کجاست، چند ساله ام  و یا هر چیزی. مامان هایی هم این وسط پیدا می شوند که بابت ابراز احساساتم از من تشکر می کنند و می گویند شما لطف دارید.
داداش و زن داداش که حسابی درکم می کنند و برادرزاده ام هم عمیقا با من دوست است. نیلوفر بخاطر من حاضرست هر زمان و تایمی را خالی کند و من بروم خانه شان یا او بیاید که نیکا را به آغوش بکشم. یکی از آشناها، چندی قبل، ما را دید و از آنجا که می دانست چقدر کودکش را دوست دارم، دنده عقب گرفت و معصومه اش را داد دستم و حسابی بوییدمش. مامانی که بعد از چندین بار سقط، حالا خدا معصومه را بهش داده بود...
به ندرت پیش میاید که از کسی برنجم یا ناراحت بشوم، اما امشب آن حس «نوزادخواهی» مرا به طرز وحشتناکی له کرد. خورد کرد. تحقیر شدم. شکستم. طوری که از آن لحظه هر چقدر اشک می ریزم سبک نمی شوم. گرچه همان لحظه خندیدم و به شوخی برگزار کردم برخورد آن آشنا را.
و از آن لحظه مدام دارم به خودم می گویم که حوری عزیز من... بس کن. راضی باش به رضای خداوند و سکوت کن. حتما صلاحی هست که این حس ها نخواهند بروند و روز به روز بیشتر بشوند. 
می دانم که مرا می بینی، از توی بهشت مرا می بینی. نگذار که بیش از این مامان منتظرت بماند. نگذار که قلبم اینچنین فشرده بشود و بشکند. راضی نشو به این اشک ها. تو به خدا بگو. از او بخواه که زودتر بیایی پیش من... منی که از الان قول می دهم برایت مادر خوبی باشم...
.
پ.ن: امروز تولدم بود. مادرم خیلی دلش دختر می خواسته... بعد از اینکه بعد از دوتا پسر، خدا مرا به مادر می دهد، مادربزرگم مرا با یک حالت غضب می گذارد توی بغل مادرم و می گوید بــــــیا...! این هم دخـــتر...!

نوشته شده در ۱٩ مهر ۱۳٩۳ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ توسط اول شخص مفرد نظرات () |

برای جمع و جور کردن کارهایم خوابگاه بودم...
وسط اتاق نشسته بودم مشغول صبحانه خوردن. خانم دکتر در زد که کتاب امانتی ام را پس بدهد بهم. در را که باز کرد نگاهش خیره ماند روی صورت من و ظاهر متفاوتم... مثل برق گرفته ها نگاهم می کرد! گفتم چی شد؟ رفتی تبریک بگویی زبانت بند آمد؟؟ گفت مبارک باشه حوریه... این متفاوت ترین تبریکی بود که در این مدت کوتاه گرفته بودم...
از خواب که بیدار می شوم، مینا می گوید 4 بار آمدم توی اتاق خواب بودی، از پشت سر نگاهت کردم و ذوق کردم...
بعد به دلم نگاه می کنم که تمام اینها را زیرچشمی نگاه می کند و به روی خودش نمی آورد. با بچه ها می خندم، از خوشحالی خالصانه شان خوشحال می شوم، ولی مثل این حباب هایی که توی کارتون ها، بالای سر آدم ها در می آیند، پس اش می زنم و می ترکانم شادی ام را.  وقتیکه به اصالتش چندان مطمئن نیستم...
خدا را شاکرم، و فقط از او می خواهم نه تنها امید من، که امید هیچ بنده ای را ناامید نکند...
نوشته شده در ٢٥ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ توسط اول شخص مفرد نظرات () |

مدتی نخواهم نوشت. نمی دانم چند روز یا چند ماه. اما قطعا برمی گردم...

موقتا اینجا غیرفعال است.

التماس دعا دارم از عزیزان.

نوشته شده در ٢٤ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط اول شخص مفرد نظرات () |

درونت هرچه هست، باشد، ولی بیرون موجی از آرامش و لبخند. گیر ندهی به چیزهایی که آدم بزرگها برایشان دغدغه است. بیخیالی طی کنی. در لحظه زندگی کردن و دم را غنیمت دانستن بشود شعارت. آرامش و لطافت را از فشردن نی نی های دور و برت و در آغوش کشیدنشان وام بگیری. 
اگر این شلوغ کردن ها و خندیدن های بیخود و بی جهت نباشد، فرو میروی در خودت، آنوقت آن کرم شکم گنده را می بینی که دارد تند تند تو را می خورد و کمر به نابودی ات بسته. این یک قانون نانوشته است، که هر چه بیشتر زندگی را جدی بگیری و گیر بدهی، آن کرم پررو تر می شود و اشتهایش بیشتر. 
بین خودمان بماند! من سالهاست این راز را فهمیده ام، آن کرم با من سر جنگ داشت، نفس کش می طلبید، اما من آن کرم را رام کردم، با او دوست شدم، برایش جوک گفتم، خندید! قاشق قاشق غذای مانده و پوسیده توی حلقش ریختم تا ترغیب نشود  به خوردن من. برایش خوراک نگذاشتم از خودم. 
گاهی میترسم. کم که می آورم هراس دارم. که نکند بیاید سمت من. 
زندگی من در همین کش و قوس می گذرد. و این گاهی اصلا خوب نیست. فرصت فکر کردن به خیلی مسائل را از من گرفته. تمرکزم روی خیلی چیزهای مهم کم شده. حتی گاهی فکر میکنم یک جا ثابت مانده ام و درگیرم با خودم و دارم گره ها را باز می کنم... که بعضیهایشان کور کورند و تلاش من به جایی نمی رسد...
انگار تمام زندگی من لنگ همین گره های کور است. نمی دانم چطور بهشان نگاه کنم. شاید دلیلی است برای تلاش بیشتر و رشد. اصلا نمی دانم چقدر تغییر مثبت داشته برایم. خودم هم گاهی می مانم... یعنی داشته؟!
نمی دانم اسمش را بگذارم چی. درگیری برای زندگی یا خود زندگی. ولی هرچه هست گاهی که خوب فکر می کنم میبینم این، آنی نیست که دوست دارم. اگر زندگی این است که خب راستش تلخ است، ولی اگر یک حرکت و رفتن سخت در مسیر ناهموارست به سمت زندگی، این بحث دیگری است...
نوشته شده در ۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط اول شخص مفرد نظرات () |

همه طعم تلخ دریافت پیامک های تبلیغاتی را چشیده اید. یک نوع وارد شدن بی اجازه است به حریم خصوصی آدم ها. من که ماه قبل کلافه شدم و پیگیری کردم تا قطع شدند!
حالا هم، دست خودم نیست؛ اصلا حس خوبی ندارم به پیامکهای فلــه ای و سنـدتووآلـی قبل از عید و بعد از آن. چیزی است شبیه همان پیام های تبلیغاتی. از نظر من به بی احترامی بیشتر می ماند تا احترام!
تک تکشان را می خوانی و دنبال اسمت می گردی، اما کسی به شما تبریک نگفته! یک متن فوروارد شده است که گویا برای رفع تکلیف برایتان فرستاده شده. شاید یک متن مشابه، بارها و بارها از طرف افراد مختلف برایتان برسد... بعید می دانم این مدل تبریک شنیدن برای کسی خوشایند باشد.
امسال هم مثل پارسال، متنی را آماده کردم و پایانش، دوستانم را به نام کوچک و پسوند جان خطاب کردم با تبریک خاص. 
پارسال عکس العمل های جالبی دیدم، امسال هم همینطور. 
گرچه این روش هم خوشایند نیست و تماس تلفنی یا دیدار حضوری ترجیح دارد به آن، اما گاهی گریزی نیست.
یادش بخیر قدیم ها، هفته آخر اسفند را دنبال کارت پستال بودم تا روز آخر بدهم دست همکلاسی هایم. برای دوستان صمیمی ترم، از این دوتایی ها میگرفتم و برای بقیه ساده و کوچک. بعدن ها هم که این کارت پستال های برجسته و موزیکال مد شدند که خیلی دوستشان داشتم. حالا که فکر می کنم می بینم چقدر کار قشنگی بود این رسم کارت پستال دادن. هم دست دادن و روبوسی و لبخند داشت، هم هدیه ماندگار بود، هم با دست خط خودت برای عزیزانت می نوشتی... 
عیدی گرفتن ها هم که حال و هوای خودشان را داشتند. پنجاه تومانی و صدتومانی های نو تا نخورده چقدر حس خوبی می داد بهمان. کلی ذوق می کردیم... دیشب که مادربزرگ به تمامــمان ده هزارتومانی نو دادند، یکی از نوه ها گفت مامانی؟ مثلا من با این چه کار می توانم بکنم؟! 
همه چیز مصنوعی شده انگار. لباس پوشیدن عید، عیدی، سفره انداختن ها، دید و بازدیدها، و دلهایمان حتی!
هر سال، دعای اول سال را می خوانیم، که حول حالنا، هی می شنویم که دلتان را از کینه پاک کنید، تغییر پیدا کنید، اما باز نگاهمان همان است... سفره ها را شلوغ تر می کنیم، اما دلهایمان از هم دورتر می شود انگار. کی خبر دارد پشت لباس های شیک و ظاهر مرتب فامیلش، دوستش، خواهرش، برادرش، چه ناگفته هایی پنهان شده؟ کجا دنبال رفع غم و گرفتاری و شاد کردن دل هم بودیم؟ طول سال کجاییم که یک هو عید پیدایمان می شود و بعد غیب می شویم تا سال بعد؟
...
از کجـــا رسیدیم به کجـا!
خلاصه که پیامک فله ای نفرستید، حس خوبی ندارد!
سال 93 برای همه تان سال رشد و شکوفایی باشد الهی.

نوشته شده در ۱ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط اول شخص مفرد نظرات () |

نمی توانم در واپسین روزهای سال، ننویسم از تو و حضورت در زندگی ما، که به طرز عجیبی حال و هوایمان را عوض کرد امسال.
هر روز شیرین تر و خوردنی تر می شوی جوجه طلایی!
دختر بامحبت و عاطفی و مهربانی هستی. محبت و دوست داشتن اطرافیانت را خیلی خوب درک میکنی و با برق چشمهایت و لبخند و شیطنت هایت به روشنی پاسخ مهربانی ها را می دهی.
جاده ها مانع اند و بیشتر تلفنی با ما مرتبطی و ساعات کوتاهی که می آیم دیدنت، آنقدر دلتنگت بوده ام که فقط دوست دارم ببویمت و ببوسمت...
آنقدر مظلومانه و نجیب توی بغل آدم خوابت می برد که می خواهم غش غشی بشوم برایت!
این روزها دست میزنی و بای بای میکنی. دو تا هم دندان درآورده ای که با آنها دلبری می کنی!
خدا را شاکریم برای داشتن تو. که به زندگی همه ما جان دوباره بخشیدی...
دوستت داریم گلدونه خانم بغل
                                          
نوشته شده در ٢٦ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ توسط اول شخص مفرد نظرات () |

عمه ام تنها کسیست که می توانم با یقین قسم بخورم سهمش بهشت است...

خدا رحمتش کند...

کاش تا زنده ایم قدر هم را بدانیم. من که به ایشان کم لطفی کردم... خدا ببخشدم...

نوشته شده در ٢٥ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط اول شخص مفرد نظرات () |

 از صبح زود که این منظره دلفریب را دیدم، دلم هوای آدم برفی درست کردن داشت!
... تا اینکه این خانم کوچولو را ساختمش، که خدا لباس عروس کوچکش را داشت از
دیشب می بافت...

ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ توسط اول شخص مفرد نظرات () |

همه ما خاطراتی داریم از برخورد معلم هایمان در کودکی. گاهی فکر کردن بهشان حس شیرین به آدم می دهد و بعضی هاشان هم تلخند.
یادم هست، مادرم همیشه دوست داشته اند من طلا زیاد دنبالم باشد، درحالیکه من خوشم نمی آمده... بخاطر داشتن شش تا النگو در دستم، از مدیر اول دبستانمان با خط کش چوبی کتک خوردم! در صورتیکه می شد با یک تماس گرفتن از مادرم بخواهند رسیدگی کنند.
چیزی که در ذهنم مانده، تمام معلم های ادبیات، انشاء، زبان فارسی، عالیترین رفتارها را با من داشته اند. به خصوص معلم دوره راهنمایی ام خانم راحمی، که همیشه تشویقم می کردند...
مقایسه کنید رفتار این معلم را با این معلم در برخورد با یک موضوع یکسان. یک ریزش موی ناخواسته!
چقدر حرکت قشنگی بود. بدون حرف زدن و سخن گفتن. با عمل. یک محبت لطیف و شیرین که محال است تا آخر عمر از یاد آن کودک برود. واژه کم می آورم برای توصیف اقدام انسان دوستانه این معلم...
هر کجا هستند سربلند باشند الهی و بهترین ها نصیبشان باد، برای زلالی قلبشان و وسعت روحشان.
نوشته شده در ٢ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط اول شخص مفرد نظرات () |