مدت زیادی است که دست به قلم نشده ام. حتی برای روزنامه ای که می خواستند، هر چه کردم از دل نیامد که بنویسم و بفرستم...
گاهی پیش می آید به هر حال.
اتفاقات کوچک زیادی افتاده اند که برای ظرف دل من بزرگ بوده اند و مدتی شریک درد و اندوهم کردند. کنارش اتفاقات خیلی خوب؛ مثل تولد عزیزان دل عمه، پویا و محمد حسین در شهریور و مهرماهی که گذشت.
زندگی همین است، گاهی عمیقا شاد و گاهی نه. اگر دقیقا همان لحظه ها بدانی که غمم هایت پایدار نیستند راحت تر هضمش می کنی و بعدتر ها می گویی راستی این من بودم که تا این اندازه به هم ریختم؟ اصلا مهم نبود که!
به هم نریز! پریشان نشو! خودت را بازسازی کن و رشد بده. حالا دیگر باید فهمیده باشی که غم و شادی بکگراند زندگی اند و همیشه هستند، مهم برخورد توست با آنها، اینکه بتوانی مدیریت کنی و به هم نریزی، احساس بیچارگی نکنی، آرام باشی و به حرکتت ادامه بدهی...
می دانم! سخت است، ولی داروی تلخی است که شفای جان توست، دوای روح تو. بزرگت می کند. لطفا بزرگ شو!


تاريخ : ۸ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
نه اینکه دلیل ننوشتنم این باشد که حرفی نیست... نه... اما واقعیتش نظم ذهنی ام برای نوشتن کم شده. شاید چون عادت کرده ایم تند تند کپی کنیم و از این گروه به آن گروه پــیست...!
یک وقت هایی آرزو می کنم یک جلابخش روح، یک صیقل دهند، حاضر و آماده در دکان ها بود. می خریدم و خالی می کردم روی جانم. بعد هم با این برس های حوض شور، محکم و با قدرت از بالا تا پایین می کشیدم تا مثل آیینه بشود...
واقعیتش این است که روحم کدر شده و یک پاک کننده خوب می خواهم.
خدا و نماز و دعا؟  بله، قبول دارم، ولی پیش از اینها خیلی چیزهای دیگر باید درست بشود...


تاريخ : ٢ شهریور ۱۳٩٤ | ٧:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()

قضاوت

 

چند روزی است یک درگیری ذهنی دارم...
مسئله ای که وجود دارد این است که جامعه و اطرافیان در خودشناسی ما و تصویری که از خودمان پیدا می کنیم، تاثیر زیادی می گذارند. این مرا یاد نظریه «خود ِ آیینه سان» از کولی می اندازد. اینکه جامعه دقیقا مثل آیینه عمل می کند. جامعه به من می گوید کوتاهم یا بلند، با هوشم یا متوسط، مذهبی ام یا غیرمذهبی.
این یک بعد از داستان است.
و حالا اینکه فرد چگونه می تواند درونیاتش را بدون تعامل با جامعه به آنها بشناساند، بخش دیگری از مسئله است.
یعنی اینکه تو فرد معلولی را ببینی، و با نگاهت به او این تصور را از خودش، تزریق کنی که تو ناتوانی، این یعنی نمی توانی درس بخوانی، دانشگاه بروی، همسر بشوی و یا مادر. بله تو، با یک نگاه!
ما آدم ها در برابر تصویرهایی که به هم می دهیم مسئولیم. مسئول نگاه هایمان هستیم. مسئول حرف هایی که بر طبق شناخت های نداشته می زنیم، بر طبق تعامل هایی که عمق نداشته اند.
اینچنین به نظر می رسد که مبنای این قضاوت ها، نداشتن ایمان واقعی و اعتماد به خداوند است. یادمان رفته که وقتی او بخواهد، می شود. 
این وسط من ِ بنده، که از پس ِ پرده بی خبرم، کاش قضاوت نکنم ...
.
از اینجا دوستم مونا را بخوانید که او هم در این باره نوشته.


تاريخ : ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
شلوغی این روزهایم را دوست دارم و این بهترین انرژی حیات بخش است برایم...
یک هفته ای هست که اتاقم در محل کار، جابه جا شده. نه من و نه بچه های تیم دلمان راضی به این تغییر نبود. همه غمگین بودیم، اما در عین حال چاره ای نبود.
حالا که آمده ام، روز به روز به این باور می رسم که گاهی شاید همین تغییرات؛ هر چند کوچک؛ در هر کجای زندگی، برای ما ناخوشایند باشند، اما قطعا کارکرد مثبتی دارند.
اینجا سکوت و آرامش بیشتری دارد، نورش فوق العاده است و مجموع شرایط باعث شده اند که چند ساعت را در همین هفته، دلچسبانه اضافه کار بمانم شرکت؛ حتی تنهای تنها...
می خواهم خودم را برسانم به نقطه ای که آنقدر توکل داشته باشم و به پشتوانه آن توکل حالم خوب باشد، که افسوس و حسرتی برای هیچ چیز نداشته باشم، که هیچ اتفاقی غمگینم نکند، که نترسم، دل نگران نباشم...
همه چیز مرتب می شود. دلم روشن است. به پشتوانه خدایی که هست، آن قدرت لایزالی که که می گوید :«کن» و بعد «یکون» می شود...
می نویسم تا بماند.
حتما همه چیز مرتب می شود...


تاريخ : ۸ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٢:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()

.
در واپسین روزهای 93 دلم یکجوری است، و به گمانم برای خیلی ها همینطور باشد.
حرفی برای نوشتن ندارم، نمی توانم حسم را به واژه ها و کلمات بسپارم...
این رستاخیز زیبای طبیعت را به همه دوستان مهربانم تبریک می گویم و برای همه خیر و خوبی و آرامش آرزو می کنم...


تاريخ : ٢٥ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
چندی است وقتهایی که خیلی شاد و خوشحالم و شاکر، یک هو یک اتفاق بدی می افتد. می دانم، شاید چیزی که به نظر من بد است یا بلا، حکمتی دارد و من رمز و رازش را نمی دانم، اما...
داستان چیز دیگری است. بعضی اطرافیانم می گویند چون همیشه می گویی و می خندی، چشم می خوری! خوشی هایت را برای کسی نگو!
اما مگر می شود؟!
شاد باشم و اخم کنم که مبادا چشم بخورم؟!
این رسم مسلمانی است که به بقیه از ناخوشی هایت بگویی و غمگین باشی تا مبادا چشم بخوری؟!
نمی توانم قبول کنم چنین چیزی را.
خیلی مایلم نظرات شما را هم بدانم...


تاريخ : ٢٠ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()

امروز... هوای بارانی به این زیبایی و بوی دود مطبوع توی حیاط، که از آتش روشن کردن کارگرها در ساختمان نیمه ساز بغلی، می رسید، مرا بس بود که نفس بکشم و شکر کنم و تازه تر بشوم ...



تاريخ : ٢٩ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
بعضی روزها، سوار تاکسی که هستم، در مسیر، توی ذهنم می نویسم و قرار می گذارم در اولین فرصت وبلاگم را به روز کنم. حتی دوبار هم مکتوب نوشته ام که بعدا تایپ کنم! اما چند روز بعد کاغذ مچاله شده و کثیف را که تاریخ انقضای موضوعاتش گذشته، از کیفم کشیده ام بیرون!
روزهایم برخلاف گذشته تند و سریع می گذرند. حامد یادش هست که اواخر مهر چقدر روزهایم کش می آمدند و کسی جز او اینچنین سخاوتمندانه برایم وقت نمی گذاشت و مرا در آغوش مهربانی اش نمی کشید...
گذشت!
پاییز بود و هوا سرد، آنقدر که اشکهایم وسط راه قندیل می بستند، و خداوند مرا پدرانه در آغوش لطف و محبت اش فشرد و مرا گرم و ایمن ساخت...
روح زندگی را لابه لای آگهی های پایمال شده از زیر روزنه باریک در خانه، برایم فرستاد. لطفش را شاکرم...
دریغ که آدم ها حریص اند. سیر نمی شوند از نعمت! باز هم می خواهند! قشنگی زندگی هم شاید همین باشد که به جایگاه و شرایطت بسنده نکنی و دلت رشد و پیشرفت بخواهد. حرکت و رفتن و نه ایستادن و سکون و ماندن.
هیچوقت هیچ مقطعی از زندگی برای هیچ شخصی پیش نمی آید که همه چیز روبه راه باشد و کوچکترین مسئله و مشکلی هم نداشته باشد. بعضی چیزها دست ما نیست، دخالتی در تغییرشان نداریم. فقط یک چیز دست ماست: فکر و نگاه به زندگی. 
دونفر به یک هدف مشترک فکر می کنند، به یک اندازه وقت می گذارند و هزینه می کنند، یکی با امیدواری و دیگری از سر عادت. نگاه و دیدشان به راه ناهموارِ رسیدن، پل می شود تا هدف!
باید حواسم به جنس چوب این پل باشد، به جنس نگاهم...


تاريخ : ۱٥ دی ۱۳٩۳ | ۸:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
روزی من همان شرکت کوچک بود که دوستش داشتم، و امروز اولین روز کاری ام بود. ارتباط خوبی با خودِ کار و همکارانم پیدا کردم و همه چیز مرتب بود خداراشکر.
* * * * *
چند هفته ای است که مرتب به مناسبت های مختلف تبریک می شنوم و مبارک باشد؛ لبهایم تند و تند دارند طعم شیرین خنده های عمیق را می چشند و قلبم مزه آرامش را.
بیش از همه، برای مامان و بابا خوشحالم که دارند شادی ام را می بینند...
شکر نعمت، باعث افزون شدنش می شود، و من انگار که شکرگذاری ام را در این می بینم که بگویم، هر حاجت و گره کوری در زندگی دارید، به امام حسین متوسل شوید و 40روز متوالی، زیارت عاشورا را با صدلعن و صدسلام بخوانید، امکان ندارد به حاجتتان و یا حداقل مقدماتش نرسید.
کنار شکرگذاری های کوچک، خیلی نق و غر و گلایه برده ام پیش خدا، امیدوارم از امروز آدم بشوم و این لطف خدا را همیشه یادم بماند و زبانم جز به شکر و رضا باز نشود... 


تاريخ : ۱٢ آذر ۱۳٩۳ | ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
این روزها دنبال کارم. اگر که طول نکشد، تجربه جالبی است.
مثلا من نمی خواهم بازاریاب بشوم، ولی یکساعتی را سرکلاس بازاریابی برای بیمه های عمر، نشستم و مطالب قشنگی یاد گرفتم. 
تنها چیزی که دارم، یک اعتماد بنفس و فن بیان بالاست، [که پشتش هیچچی نیست] و یک رزومه درب و داغان که با هنر نویسندگی جذاب شده!
با کارفرماهای مختلف تعامل دارم و می نشینم روبه رویشان برای مصاحبه.
کلا مقوله کاریابی و متقابلا دعوت به همکاری، خودش فضای بکری است برای بررسی.
کارفرماها همه شان آدم های خاصی را می خواهند که سخت است آن آدم ها ما باشیم. بیشتر از کار، انگار که باید دنبال کارفرمای خوب بود و فضای امن. اولویت باید محیط باشد، تا رضایت من از شغلم و کاری که می خواهم روزانه با آن درگیر باشم.
بین این همه کار، من آن شرکت کوچک را دوست داشتم که میز صبحانه داشت. کارفرمایش از روحیاتم پرسید و نه سوالات تکراری. آنها نوشته بودند که جامعه شناس می خواهند نه یک خانم مجرد برای همکاری. تازه، سرکوچه شان، آموزشگاه موسیقی بود که قبلا حمید می رفت. این یعنی من می توانم هر روز به تابلواش نگاه کنم و ته دلم غنج برود که یعنی کی می شود حقوقم را بگیرم و بروم آنجا و آرزوی دیرینه ام محقق بشود و تار یاد بگیرم؟!
من آن شرکت کوچک را دوست داشتم...
خیلی خوب است که با من تماس بگیرند!

پ.ن: تماس گرفتند! 14:52 امروز (دوشنبه 10 آذر) ... خدا را شکر ...



تاريخ : ٥ آذر ۱۳٩۳ | ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.