بید مجنون

دل نوشته های من، گاه ِ عبور از روزها...

درونت هرچه هست، باشد، ولی بیرون موجی از آرامش و لبخند. گیر ندهی به چیزهایی که آدم بزرگها برایشان دغدغه است. بیخیالی طی کنی. در لحظه زندگی کردن و دم را غنیمت دانستن بشود شعارت. آرامش و لطافت را از فشردن نی نی های دور و برت و در آغوش کشیدنشان وام بگیری. 
اگر این شلوغ کردن ها و خندیدن های بیخود و بی جهت نباشد، فرو میروی در خودت، آنوقت آن کرم شکم گنده را می بینی که دارد تند تند تو را می خورد و کمر به نابودی ات بسته. این یک قانون نانوشته است، که هر چه بیشتر زندگی را جدی بگیری و گیر بدهی، آن کرم پررو تر می شود و اشتهایش بیشتر. 
بین خودمان بماند! من سالهاست این راز را فهمیده ام، آن کرم با من سر جنگ داشت، نفس کش می طلبید، اما من آن کرم را رام کردم، با او دوست شدم، برایش جوک گفتم، خندید! قاشق قاشق غذای مانده و پوسیده توی حلقش ریختم تا ترغیب نشود  به خوردن من. برایش خوراک نگذاشتم از خودم. 
گاهی میترسم. کم که می آورم هراس دارم. که نکند بیاید سمت من. 
زندگی من در همین کش و قوس می گذرد. و این گاهی اصلا خوب نیست. فرصت فکر کردن به خیلی مسائل را از من گرفته. تمرکزم روی خیلی چیزهای مهم کم شده. حتی گاهی فکر میکنم یک جا ثابت مانده ام و درگیرم با خودم و دارم گره ها را باز می کنم... که بعضیهایشان کور کورند و تلاش من به جایی نمی رسد...
انگار تمام زندگی من لنگ همین گره های کور است. نمی دانم چطور بهشان نگاه کنم. شاید دلیلی است برای تلاش بیشتر و رشد. اصلا نمی دانم چقدر تغییر مثبت داشته برایم. خودم هم گاهی می مانم... یعنی داشته؟!
نمی دانم اسمش را بگذارم چی. درگیری برای زندگی یا خود زندگی. ولی هرچه هست گاهی که خوب فکر می کنم میبینم این، آنی نیست که دوست دارم. اگر زندگی این است که خب راستش تلخ است، ولی اگر یک حرکت و رفتن سخت در مسیر ناهموارست به سمت زندگی، این بحث دیگری است...
۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ | اول شخص مفرد | نظرات () |

همه طعم تلخ دریافت پیامک های تبلیغاتی را چشیده اید. یک نوع وارد شدن بی اجازه است به حریم خصوصی آدم ها. من که ماه قبل کلافه شدم و پیگیری کردم تا قطع شدند!
حالا هم، دست خودم نیست؛ اصلا حس خوبی ندارم به پیامکهای فلــه ای و سنـدتووآلـی قبل از عید و بعد از آن. چیزی است شبیه همان پیام های تبلیغاتی. از نظر من به بی احترامی بیشتر می ماند تا احترام!
تک تکشان را می خوانی و دنبال اسمت می گردی، اما کسی به شما تبریک نگفته! یک متن فوروارد شده است که گویا برای رفع تکلیف برایتان فرستاده شده. شاید یک متن مشابه، بارها و بارها از طرف افراد مختلف برایتان برسد... بعید می دانم این مدل تبریک شنیدن برای کسی خوشایند باشد.
امسال هم مثل پارسال، متنی را آماده کردم و پایانش، دوستانم را به نام کوچک و پسوند جان خطاب کردم با تبریک خاص. 
پارسال عکس العمل های جالبی دیدم، امسال هم همینطور. 
گرچه این روش هم خوشایند نیست و تماس تلفنی یا دیدار حضوری ترجیح دارد به آن، اما گاهی گریزی نیست.
یادش بخیر قدیم ها، هفته آخر اسفند را دنبال کارت پستال بودم تا روز آخر بدهم دست همکلاسی هایم. برای دوستان صمیمی ترم، از این دوتایی ها میگرفتم و برای بقیه ساده و کوچک. بعدن ها هم که این کارت پستال های برجسته و موزیکال مد شدند که خیلی دوستشان داشتم. حالا که فکر می کنم می بینم چقدر کار قشنگی بود این رسم کارت پستال دادن. هم دست دادن و روبوسی و لبخند داشت، هم هدیه ماندگار بود، هم با دست خط خودت برای عزیزانت می نوشتی... 
عیدی گرفتن ها هم که حال و هوای خودشان را داشتند. پنجاه تومانی و صدتومانی های نو تا نخورده چقدر حس خوبی می داد بهمان. کلی ذوق می کردیم... دیشب که مادربزرگ به تمامــمان ده هزارتومانی نو دادند، یکی از نوه ها گفت مامانی؟ مثلا من با این چه کار می توانم بکنم؟! 
همه چیز مصنوعی شده انگار. لباس پوشیدن عید، عیدی، سفره انداختن ها، دید و بازدیدها، و دلهایمان حتی!
هر سال، دعای اول سال را می خوانیم، که حول حالنا، هی می شنویم که دلتان را از کینه پاک کنید، تغییر پیدا کنید، اما باز نگاهمان همان است... سفره ها را شلوغ تر می کنیم، اما دلهایمان از هم دورتر می شود انگار. کی خبر دارد پشت لباس های شیک و ظاهر مرتب فامیلش، دوستش، خواهرش، برادرش، چه ناگفته هایی پنهان شده؟ کجا دنبال رفع غم و گرفتاری و شاد کردن دل هم بودیم؟ طول سال کجاییم که یک هو عید پیدایمان می شود و بعد غیب می شویم تا سال بعد؟
...
از کجـــا رسیدیم به کجـا!
خلاصه که پیامک فله ای نفرستید، حس خوبی ندارد!
سال 93 برای همه تان سال رشد و شکوفایی باشد الهی.

۱ فروردین ۱۳٩۳ | ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ | اول شخص مفرد | نظرات () |

نمی توانم در واپسین روزهای سال، ننویسم از تو و حضورت در زندگی ما، که به طرز عجیبی حال و هوایمان را عوض کرد امسال.
هر روز شیرین تر و خوردنی تر می شوی جوجه طلایی!
دختر بامحبت و عاطفی و مهربانی هستی. محبت و دوست داشتن اطرافیانت را خیلی خوب درک میکنی و با برق چشمهایت و لبخند و شیطنت هایت به روشنی پاسخ مهربانی ها را می دهی.
جاده ها مانع اند و بیشتر تلفنی با ما مرتبطی و ساعات کوتاهی که می آیم دیدنت، آنقدر دلتنگت بوده ام که فقط دوست دارم ببویمت و ببوسمت...
آنقدر مظلومانه و نجیب توی بغل آدم خوابت می برد که می خواهم غش غشی بشوم برایت!
این روزها دست میزنی و بای بای میکنی. دو تا هم دندان درآورده ای که با آنها دلبری می کنی!
خدا را شاکریم برای داشتن تو. که به زندگی همه ما جان دوباره بخشیدی...
دوستت داریم گلدونه خانم بغل
                                          
٢٦ اسفند ۱۳٩٢ | ۳:٤٧ ‎ب.ظ | اول شخص مفرد | نظرات () |

عمه ام تنها کسیست که می توانم با یقین قسم بخورم سهمش بهشت است...

خدا رحمتش کند...

کاش تا زنده ایم قدر هم را بدانیم. من که به ایشان کم لطفی کردم... خدا ببخشدم...

٢٥ بهمن ۱۳٩٢ | ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ | اول شخص مفرد | نظرات () |

 از صبح زود که این منظره دلفریب را دیدم، دلم هوای آدم برفی درست کردن داشت!
... تا اینکه این خانم کوچولو را ساختمش، که خدا لباس عروس کوچکش را داشت از
دیشب می بافت...

ادامه مطلب
۱۳ بهمن ۱۳٩٢ | ٤:۱٩ ‎ب.ظ | اول شخص مفرد | نظرات () |

همه ما خاطراتی داریم از برخورد معلم هایمان در کودکی. گاهی فکر کردن بهشان حس شیرین به آدم می دهد و بعضی هاشان هم تلخند.
یادم هست، مادرم همیشه دوست داشته اند من طلا زیاد دنبالم باشد، درحالیکه من خوشم نمی آمده... بخاطر داشتن شش تا النگو در دستم، از مدیر اول دبستانمان با خط کش چوبی کتک خوردم! در صورتیکه می شد با یک تماس گرفتن از مادرم بخواهند رسیدگی کنند.
چیزی که در ذهنم مانده، تمام معلم های ادبیات، انشاء، زبان فارسی، عالیترین رفتارها را با من داشته اند. به خصوص معلم دوره راهنمایی ام خانم راحمی، که همیشه تشویقم می کردند...
مقایسه کنید رفتار این معلم را با این معلم در برخورد با یک موضوع یکسان. یک ریزش موی ناخواسته!
چقدر حرکت قشنگی بود. بدون حرف زدن و سخن گفتن. با عمل. یک محبت لطیف و شیرین که محال است تا آخر عمر از یاد آن کودک برود. واژه کم می آورم برای توصیف اقدام انسان دوستانه این معلم...
هر کجا هستند سربلند باشند الهی و بهترین ها نصیبشان باد، برای زلالی قلبشان و وسعت روحشان.
٢ بهمن ۱۳٩٢ | ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ | اول شخص مفرد | نظرات () |

نگاهی گذرا به پدیده مداحی در دهه های اخیر و سیاسی شدن بیش از پیش آن، می تواند نگران کننده باشد.
صرفا ستاره بودن و مرید داشتن، بدون علم و آگاهی و درک صحیح از مسائل، نمی تواند مجوز باشد که بین جمع کثیری از مستمعین در روزهای عزاداری، فحاشی بشود به سران مملکت. (توسط میم.الف) یا بعد از انتقادات صریح آیت الله مکارم شیرازی از آفات و انحرافات مداحی، همین فرد بشدت اعتراض کند به گفته های ایشان. یا در فضای معنوی مجلس، از الفاظ رکیک و زشت استفاده بشود. (توسط سین.ح).
اگر کنش های این افراد مورد پسند مقامات نیست، پس چرا برای روزهای خاص از آنها دعوت می شود برای مداحی؟!!
دلیل فرورفتنشان داخل هاله ای از مصونیت و امنیت چیست که جتی به بعضی شان مجوز حمل سلاح می دهند برای دفاع شخصی؟ قضاوتی نمی کنم راجع به دلیل حمل سلاح گرم توسط مداح مشهور کشور، اما یعنی جان اینها عزیزتر از مابقی شهروندان است؟ حتی ارزشمندترند از شهدای هسته ای که شاید اگر هر کدامشان سلاح داشتند، الان کنار ما بودند...؟!
الله اعلم!
..
پ.ن: شخصا منش و شخصیت حاج علی انسانی را تا حدی می پسندم. اخلاص و سوز ایشان و اینکه اجازه نمی دهند رابطه مراد و مریدی بین خودشان و مستمعین پیش بیاید، قابل توجه است. گهگاه هم که در جمع های دوستانه، پدرم حرفی از سیاست می زنند، بهشان می گویند:"حسین بگذریم...!"
.
بخوانید: + و + و +
۱۸ دی ۱۳٩٢ | ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ | اول شخص مفرد | نظرات () |

هیچوقت وسط یک دعوا، هرچند حق با تو باشد، با داد و بیداد و هوچی گری و انتخاب ادبیات سخیف و نادرست، مسئله حل نمی شود. این یک اصل ساده است.
با لحن آرام، منطقی، ادبیات دلنشین، انتخاب واژه های درست و به جا، و ایجاد یک تعامل سازنده، قطعا نتیجه بهتری بدست می آید.
و این اتفاق در عرصه سیاست، بعد از 10 سال، به واسطه تلاش های بسیار تیم مذاکره کننده هسته ای، افتاد. همه خسته نباشند! بخصوص دکتر ظریف، که سیاستمداریست بسیار فهیم، آگاه و متخصص. با خوشرویی و لبهایی که همیشه خندان است، لقب سفیر صلح برازنده ایشان است!
اگر این اعتمادسازی، متقابل باشد و هر دو طرف پایبند به تعهداتشان، روزهای بهتری در انتظارمان خواهد بود. هم در داخل و هم در عرصه بین الملل.
این پیروزی را به همه عزیزان تبریک می گویم، و امیدوارم دستاوردهای دولت جدید در ادامه این 8 سال، مثل این صد روز سرشار از موفقیت باشد و جوانه امید را در دل مردم خوبمان بکارد.
۳ آذر ۱۳٩٢ | ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ | اول شخص مفرد | نظرات () |

بخواب گل پسرم تو کجا و باران ها
لب تو چشمه ی دریا و تشنه انسان ها

سفید تر زگلویت ندیده است کسی
گلوی تو شده مضمون ناب دوران ها

به روی دست پدر عاشقانه می خندی
چه آتشی زده این صحنه در دل و جانها

چه کینه ای است که این قوم زیر سر دارد
جمل گذشت ولی رد پای شیطان ها...

حدود شرعی صید و شکار معلوم است
چقدر تیر بزرگ است نا مسلمان ها

و هاجر و رد خنجر، رباب و حنجر تو
چه فصل مشترکی داشت عید قربان ها

۱٧ آبان ۱۳٩٢ | ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ | اول شخص مفرد | نظرات () |

www . night Skin . ir