بید مجنون

دل نوشته های من، گاه ِ عبور از روزها...

روزی من همان شرکت کوچک بود که دوستش داشتم، و امروز اولین روز کاری ام بود. ارتباط خوبی با خودِ کار و همکارانم پیدا کردم و همه چیز مرتب بود خداراشکر.
* * * * *
چند هفته ای است که مرتب به مناسبت های مختلف تبریک می شنوم و مبارک باشد؛ لبهایم تند و تند دارند طعم شیرین خنده های عمیق را می چشند و قلبم مزه آرامش را.
بیش از همه، برای مامان و بابا خوشحالم که دارند شادی ام را می بینند...
شکر نعمت، باعث افزون شدنش می شود، و من انگار که شکرگذاری ام را در این می بینم که بگویم، هر حاجت و گره کوری در زندگی دارید، به امام حسین متوسل شوید و 40روز متوالی، زیارت عاشورا را با صدلعن و صدسلام بخوانید، امکان ندارد به حاجتتان و یا حداقل مقدماتش نرسید.
کنار شکرگذاری های کوچک، خیلی نق و غر و گلایه برده ام پیش خدا، امیدوارم از امروز آدم بشوم و این لطف خدا را همیشه یادم بماند و زبانم جز به شکر و رضا باز نشود... 
نوشته شده در ۱٢ آذر ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ توسط اول شخص مفرد نظرات () |

این روزها دنبال کارم. اگر که طول نکشد، تجربه جالبی است.
مثلا من نمی خواهم بازاریاب بشوم، ولی یکساعتی را سرکلاس بازاریابی برای بیمه های عمر، نشستم و مطالب قشنگی یاد گرفتم. 
تنها چیزی که دارم، یک اعتماد بنفس و فن بیان بالاست، [که پشتش هیچچی نیست] و یک رزومه درب و داغان که با هنر نویسندگی جذاب شده!
با کارفرماهای مختلف تعامل دارم و می نشینم روبه رویشان برای مصاحبه.
کلا مقوله کاریابی و متقابلا دعوت به همکاری، خودش فضای بکری است برای بررسی.
کارفرماها همه شان آدم های خاصی را می خواهند که سخت است آن آدم ها ما باشیم. بیشتر از کار، انگار که باید دنبال کارفرمای خوب بود و فضای امن. اولویت باید محیط باشد، تا رضایت من از شغلم و کاری که می خواهم روزانه با آن درگیر باشم.
بین این همه کار، من آن شرکت کوچک را دوست داشتم که میز صبحانه داشت. کارفرمایش از روحیاتم پرسید و نه سوالات تکراری. آنها نوشته بودند که جامعه شناس می خواهند نه یک خانم مجرد برای همکاری. تازه، سرکوچه شان، آموزشگاه موسیقی بود که قبلا حمید می رفت. این یعنی من می توانم هر روز به تابلواش نگاه کنم و ته دلم غنج برود که یعنی کی می شود حقوقم را بگیرم و بروم آنجا و آرزوی دیرینه ام محقق بشود و تار یاد بگیرم؟!
من آن شرکت کوچک را دوست داشتم...
خیلی خوب است که با من تماس بگیرند!

پ.ن: تماس گرفتند! 14:52 امروز (دوشنبه 10 آذر) ... خدا را شکر ...

نوشته شده در ٥ آذر ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ توسط اول شخص مفرد نظرات () |

کارم زیاد پیچ خورد طی انجام و نوشتن پایان نامه. چندین مورد از نقاط عطف زندگی ام در این مدت شکل گرفتند. تجربه هایی که یک ریزه اش برای از پا درآوردنم کافی بود... ولی خدا را شکر که گذشتند و همچنان می گذرند...
تا همین دم آخر، استادها به هیچ عنوان سر یک ساعت و یک روز توافق نداشتند، همین شد که پنجشنبه درهای بسته دانشگاه باز خواهد شد تا جلسه برگزار شود!
موضوع، تحلیل گفتمان هیئت های عزاداری است و این همه امروز و فردا شدنش، شاید حکمتی داشت تا دفاع، مقارن بشود با ماه محرم و کاملا مناسبتی باشد.
طبیعتاً بشدت استرس دارم و نگرانم. آنقدر که دیروز فشارم رفت روی هشت و پزشک و باقی قضایا... 
ممنون می شوم اگر دعایم کنید...

نوشته شده در ٢٠ آبان ۱۳٩۳ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ توسط اول شخص مفرد نظرات () |

خدایا،
ببین کار ما به کجا کشیده که مسئول آموزش با ما تماس می گیرد و می گوید:
- چرا پنج بار تماس گرفتم جواب ندادید؟ 
- شرایط پاسخگویی نداشتم. 
- چرا خودتان که کار دارید هر پنج دقیقه یکبار تماس می گیرید؟
- سکوت.
- می خواهی جلسه دفاعت را کنسل کنم؟!!!
همچنان سکوت می کنم. اما فقط تا پنجشنبه. خرم که از پل بگذرد، پرونده اش را می فرستم آن بالاها!
نوشته شده در ٢٠ آبان ۱۳٩۳ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ توسط اول شخص مفرد نظرات () |

یک 
یکی از دوستان پدر تعریف می کردند که: دوستشان با همسر و نوزاد شیرخوارش در سرمای سخت زمستان، وسط جاده بنزین تمام می کنند. مرد، مدت زیادی گالن به دست کنار جاده برای راننده ها دست تکان می دهد، اما کسی نمی ایستد.
داخل ماشین سرد است و نوزاد بی قراری می کند. پدر، هراسان می شود، نوزاد را می گیرد روی دستش و کنار جاده می ایستد. همه ماشین ها می ایستند و بیش از حد نیاز مرد، به اون بنزین می دهند...
دو
برادرم ده روز منزل نبود. نیمه شب از راه که می رسد، دختر یکسال و نیمه اش به بغلش می چسبد، خودش را لوس می کند، دست می کشد روی چشمهای حامد، روی صورتش. نوازشش می کند. و بعد می خوابد...
سه
یکی از آشناها پدرش را از دست داده. می رویم مراسمشان. تا صدای ضجه یکی از دخترانش بلند می شود، همه می روند سمتش. هوایش را دارند. آب می دهند بخورد...
همه تسلیت می گویند و طلب رحمت و مغفرت برای عزیزشان می کنند...
نوشته شده در ۱٢ آبان ۱۳٩۳ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ توسط اول شخص مفرد نظرات () |

ایشان معتقدند که 50درصد دفاع دست ایشان است و 50درصد بقیه دست اساتید؛ (راهنما، مشاور، سه داور: به هر استاد 10درصد می رسد!).
بعد از دو روز دوندگی و جمع آوری مدارک لازم جهت تمدید سنوات، مدارکت را تایپ شده و تمیز و مستدل می گذاری روی میزش و می روی. طوری زنگ می زند و نام خانوادگی ات را با تحکم صدا می کند انگار که مجرمی. بعد که می پرسی اتفاقی افتاده؟ مدارک ناقص است؟ می گوید خانم...!!! [در این فاصله قلب شما می آید توی دهنتان]، ... امضاء نکرده اید!!
نگرانی از آینده تحصیلی و اینکه با تمدید سنوات موافقت بشود یا نه، یکطرف، برخورد نامناسب ایشان و شوک های هرباری که با افتادن 021 روی گوشی ات و شنیدن صدای استرس زایش به تو می رسد یکطرف...
زمانی که استاد راهنمایم را مشخص کردم، بچه ها گفتند علم کافی ندارد؛ اما انتخابش کردم  به دو دلیل: سلامت اخلاقیشان و آرامشی که در تعامل با ایشان داشتم. اینکه در این مدت، هربار، با یک عالمه اشکال و سوال و نگرانی وارد دفترشان می شدم و با آرامش و خاطرجمعی اتاقشان را ترک می کردم.
دخترم گفتن هایشان. آمدنشان با من از طبقه 4 تا همکف، وقتیکه آسانسور خراب بود، تا شخصا برایم کتاب مناسب سرچ کنند. احترام زیادی که برای دانشجو قائلند، و هربار با هم می خواستیم وارد دفتر بشویم، امکان نداشت قبل از من وارد بشوند. 
این استاد، برای نوشتن یک خط از پایان نامه هم که به من کمک نکرده باشند - که کرده اند - برایم واقعا ارزشمند هستند. 
همین را می دانم که در هر جایگاهی که باشی، اخلاق و مردم داری و احترام، کافیست، تا دعای آدم ها پشت سرت باشد...
نوشته شده در ٧ آبان ۱۳٩۳ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط اول شخص مفرد نظرات () |


ادامه مطلب
نوشته شده در ۳٠ مهر ۱۳٩۳ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط اول شخص مفرد نظرات () |

اطرافیانم مرا خوب می شناسند و اکثرا می گویند «حوریه بچه خوره است»، از بس که بچه دوست دارم. نمی دانم چه حسی است که خداوند به من داده، اما گمان کنم خیلی زود عطا کرده.
حسم موقع دیدن بچه ها چیزی است شبیه مستی. شوق عجیبی دارم. ناخودآگاه تمام سلول های بدنم قلقلک داده می شوند و می خواهم این موجودات دوست داشتنی را بغل کنم. به خدا دست خودم نیست... بارها هم خودم را سرزنش کردم که دختر کمی خودت را کنترل کن، خویشتنداری کن، اما نشده. اینطور بگویم که «متاسفانه» نشده.
مامان می گوید حوری! نمی دانم در گوش بچه ها چی می گویی که وقتی می آیند بغلت آرام می شوند و می خندند... دقیقا حس های قشنگی که آنها به من می دهند را پسشان می دهم. یک بده بستان عاطفی است.
شاید از نگاه ناظر بیرونی، حوری خودش را کوچک می کند که از مامان ها می خواهد اجازه بدهند تا کودکشان را بغل کند یا ببوسد. ولی وقتی قلبم فشرده می شود، واقعا فکر هیچ چیز را نمی کنم. اینکه کی هستم، جایگاه اجتماعی ام کجاست، چند ساله ام  و یا هر چیزی. مامان هایی هم این وسط پیدا می شوند که بابت ابراز احساساتم از من تشکر می کنند و می گویند شما لطف دارید.
داداش و زن داداش که حسابی درکم می کنند و برادرزاده ام هم عمیقا با من دوست است. نیلوفر بخاطر من حاضرست هر زمان و تایمی را خالی کند و من بروم خانه شان یا او بیاید که نیکا را به آغوش بکشم. یکی از آشناها، چندی قبل، ما را دید و از آنجا که می دانست چقدر کودکش را دوست دارم، دنده عقب گرفت و معصومه اش را داد دستم و حسابی بوییدمش. مامانی که بعد از چندین بار سقط، حالا خدا معصومه را بهش داده بود...
به ندرت پیش میاید که از کسی برنجم یا ناراحت بشوم، اما امشب آن حس «نوزادخواهی» مرا به طرز وحشتناکی له کرد. خورد کرد. تحقیر شدم. شکستم. طوری که از آن لحظه هر چقدر اشک می ریزم سبک نمی شوم. گرچه همان لحظه خندیدم و به شوخی برگزار کردم برخورد آن آشنا را.
و از آن لحظه مدام دارم به خودم می گویم که حوری عزیز من... بس کن. راضی باش به رضای خداوند و سکوت کن. حتما صلاحی هست که این حس ها نخواهند بروند و روز به روز بیشتر بشوند. 
می دانم که مرا می بینی، از توی بهشت مرا می بینی. نگذار که بیش از این مامان منتظرت بماند. نگذار که قلبم اینچنین فشرده بشود و بشکند. راضی نشو به این اشک ها. تو به خدا بگو. از او بخواه که زودتر بیایی پیش من... منی که از الان قول می دهم برایت مادر خوبی باشم...
.
پ.ن: امروز تولدم بود. مادرم خیلی دلش دختر می خواسته... بعد از اینکه بعد از دوتا پسر، خدا مرا به مادر می دهد، مادربزرگم مرا با یک حالت غضب می گذارد توی بغل مادرم و می گوید بــــــیا...! این هم دخـــتر...!

نوشته شده در ۱٩ مهر ۱۳٩۳ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ توسط اول شخص مفرد نظرات () |

برای جمع و جور کردن کارهایم خوابگاه بودم...
وسط اتاق نشسته بودم مشغول صبحانه خوردن. خانم دکتر در زد که کتاب امانتی ام را پس بدهد بهم. در را که باز کرد نگاهش خیره ماند روی صورت من و ظاهر متفاوتم... مثل برق گرفته ها نگاهم می کرد! گفتم چی شد؟ رفتی تبریک بگویی زبانت بند آمد؟؟ گفت مبارک باشه حوریه... این متفاوت ترین تبریکی بود که در این مدت کوتاه گرفته بودم...
از خواب که بیدار می شوم، مینا می گوید 4 بار آمدم توی اتاق خواب بودی، از پشت سر نگاهت کردم و ذوق کردم...
بعد به دلم نگاه می کنم که تمام اینها را زیرچشمی نگاه می کند و به روی خودش نمی آورد. با بچه ها می خندم، از خوشحالی خالصانه شان خوشحال می شوم، ولی مثل این حباب هایی که توی کارتون ها، بالای سر آدم ها در می آیند، پس اش می زنم و می ترکانم شادی ام را.  وقتیکه به اصالتش چندان مطمئن نیستم...
خدا را شاکرم، و فقط از او می خواهم نه تنها امید من، که امید هیچ بنده ای را ناامید نکند...
نوشته شده در ٢٥ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ توسط اول شخص مفرد نظرات () |

مدتی نخواهم نوشت. نمی دانم چند روز یا چند ماه. اما قطعا برمی گردم...

موقتا اینجا غیرفعال است.

التماس دعا دارم از عزیزان.

نوشته شده در ٢٤ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط اول شخص مفرد نظرات () |