عجیب است که حرف زدن با من و سلام کردن به من گناه است، اما خواندن جزوه ام و نگاه به دست خطم گناه نیست.
عجیب است که شنیدن صدایم کسی را به گناه می اندازد، اما کپی بی اجازه از روی جزوه ام، خب... حتما ثواب دارد...
از حسین که می گویند و مقتل که می خوانند، بیش از همه دنبال شباهت هایش هستم با امروز. و چقدر نشانه هست این بین.
- مشکل شما با من است، با اهل خیمه ام چه کار دارید؟
- به خدا سوگند بعد از کشتن من دوام نخواهید آورد، مگر مدت زمان کمی.
- شکمهایتان از حرام پر شده.
- شهادت بهتر از رفتن زیر بار ظلم است.
- امام سجاد: ما را پراکنده کردند و از خانه هایمان دور ساختند و آواره بیابان ها نمودند، که گویا فرزندان ترک و کابل هستیم. بی آنکه جرمی داشته باشیم، یا کار زشتی از ما سر زده باشد...
- اینگونه خدا را ملاقات می کنم:در حالیکه به خون آغشته شده ام و حقم را از من غصب کرده اند.
- تجاوز به حریم خیمه ها و اهل بیت بی اذن.
- امان نامه آوردن شمر برای فرزندان ام البنین.
- حر سپاه حسین.
- شیر زنانی که مردانشان را تشویق به شهادت در راه حق کردند...
به گمانم اینکه گفته اند و توصیه کرده اند که محرم و عاشورا باید زنده بماند، دلیلش بازتولید کردن روحیه جستجوگری برای یافتن حقیقت، امر به معروف و نهی از منکر به ویژه برای دستگاه حاکمیت، و پیدا شدن پرتوی از شخصیت قهرمانی امام حسین بوده در جان ما.
برایم پذیرش این واقعیت بسیار سنگین است که با این همه شرایط سخت، بی تابی برای تشنگی و فضایی آنچنان مشوش، آقا یک روز جنگ را به تاخیر می اندازند برای عبادت، برای نماز...
این ایام روشنفکرنماهایی هستند که ژست پوچ شان را با انکار حسین و محرم و عاشورا، یا زیر سوال بردن آن، تکمیل می کنند، اما کاش به حسین می نگریستند، نه به عنوان عربی مسلمان، که به عنوان ظلم ستیزی قهرمان و آزاده، بیدارگری دست از جان شسته، مظلومی که با خون سرخش راه سبز آزادگی و ایستادگی بر باورها و عقاید را به ما آموخت.
می گریم، نه بر رگ های بریده و سری که بر نیزه اش کردند، که بر افکار جمود و بسته ای که شخصیت عمیق و روح بلند تو گرفتار مبارزه با آن بود، می گریم، نه بر تشنگی ات، که بر نااهلان روبرویت، که تاب ایمان و باور به حقانیتت را نداشتند و آنقدر حقیر بودند که گمان کردند با بستن آب، زخم های عمیق و نداشته هایشان التیام می یابد، می گریم، نه بر فرزندان تو، که بر مظلومیتی که برای عده ای فریاد شد و نشنیدند و نیامدند و اهل بیت تو به جای تک تک آنها در خون غلطیدند.
می گریم، نه برای تو، که برای اسلامی که می خواستی زنده نگهش داری، مردمی که می خواستی بیدارشان سازی تا آگاه باشند و ظلم ستیز، اما نتیجه آن شد که می دانیم : عده ای در بند و مابقی غرق در روزمرگی.
و مردمی که هنوز هم نمی شنوند و مجالس عزای تو برایشان تفریح است، که تجدید دیدار کنند و یاد خاطرات گذشته، که کیفهایشان را بگشایند بوی پرتقال و موز راه بیندازند، آبمیوه بنوشند و لقمه ای برای ته بندی تا رسیدن شام بگیرند، و هنگامیکه تذکر می دهی، فحش بارانت کنند...
هنوز زود است برای رسیدن منتقم خونت آقا. هنوز زود است...
امروز با تمام وجود، دلم مادر شدن خواست. و در آغوش کشیدن کودکی لطیف که بوی بهشت بدهد.
هندزفری سیاه را می چپانم توی گوشم، باید زبان بخوانم، که اشکهایم نریزند، که دست این دل وامانده رو نشود...
جولان می دهد همیشه، هر چقدر هم حواست را پرت کنی. می آید لا به لای واژه های لاتین و ترجمه ها، عبور می کند از سیم هندزفری وقتی که پیاده می کنی کلاسها را، قدم می زند لا به لای سطر سطر شعرها، بین صدای شجریان و قربانی و عقیلی، بی اذن و ناگهانی آوار می شود بر سرت، هجوم می آورد به ذهنت و می بردت تا آستانه متلاشی شدن. نه قدم زدنهای بی هدف عصرانه در ولیعصر رویش را کم می کند و نه سر فرو بردن در کتابهای انقلاب.
وسیع است وسعت تنهایی ات و حجم مسائل لاینحل. آنقدر که هر چقدر هم دور و برت را شلوغ کنی و در لحظه زندگی کنی و شاد، آخرش یکجایی خفتت می کند که یعنی بعله! من هم هستم!
این روزها اینگونه ام، گهگاه حس می کنم هیچ چاره ای برایم نمانده. حس بیچاره شدن را نمی دانی که چیست... و کاش ندانی...
همه راه ها ختم می شود به سجاده و اشک. آخرش هم اشک است و نوازش نم اش روی گونه هایت که آرامت می کند لحظاتی را. و کاش صدایت را می شنیدم...
همه چیز با سکوت تو تمام می شود و نگاه های پرمعنایت، که هیچوقت حرف نمی زنی. می خندی؟ نمی دانم. اخم کردی ای؟ نمی دانم. فقط می شنوم، صدای مکرر سکوت را، می نوشمش و مستانه باز هم شروع می کنم.
سحر من هم می رسد هر روز، با اندکی که نه، که با بیش از اندکی صبر. هر طلوع آغاز می شوم و خودم را گم می کنم بین کاغذها و خطوط و صداها.
پستانکی که سالهاست محتوی نداشتن است، مکیده می شود هنوز هم. این نبودن رشد میدهم، بزرگم می کند شاید. حتما آنقدر انرژی زا هست که می توانم هنوز هم نفس بکشم، راه برم، بدوم، و زندگی کنم...

غروب جمعه، 15 مهر 90، کنار پنجره اتاق. خوابگاه
هر چه تلاش کردم و نوشتم و خط زدم، باز هم نشد بگذارمش اینجا.
حسم را از این عکس بخوانید...
دلم آرامش و سکوت می خواست مدتی را، خلوت و غور، سیراب شدن معنوی و از حظ و لذت سرشار شدن...
قسمت و سعادتی بود که این خواسته مهیا شود با سفر به نجف، کربلا، کاظمین و سامرا.
کاش آن حال و هوا بقا داشت در وجودم و تمام نمی شد، لحظات خاص و دوست داشتنی و تکرار نشدنی، حس ناب حضور در ایوان طلایی نجف، در حرم شریف سیدالشهدا و سرداب امام زمان و کاظمین.
هنوز هم که ورق می زنم دفتر خاطراتم را، می بینم که نجف و کوفه آنقدر مرا پر کرد و لبریز، که مدتی فاصله لازم بود برای رفتن به کربلا، حداقل چند ماه...
خدا را شکر، برای این سفری که بی گمان قسمت شد و تا کنار ضریح مطهرشان هم برایم باورکردنی نبود که کجا هستم.
سفرنامه را با جزئیات در ادامه مطلب بخوانید :
ادامه مطلب...
رمضان در خوابگاه حال و هوای معنوی خوبی دارد، آنقدر که پشیمانم که چرا زودتر نیامدم اینجا. تنهایی و غربتش لحظات تکرار نشدنی و شیرین با عطر روحانی و لطیفی به تو می چشاند.
عید اعلام شده و بچه ها دوان دوان سمت تلفن ها و موبایل ها برای تبریک به خانواده هایشان...
حس قشنگ و خاصی است، ته دلم چیزی فرو می ریزد صدای نماز عید فطر را که می شنوم : اللهم اهل الکبریاء و العظمه...
عید برای همه آنهایی که بندگی کردند این ماه را مبارک باشد...
چند روزی است که وارد دنیای بیماران قطع نخاع و ام اس ها شده ام، هر چند فهم ضعیف و درک ناقصی از شرایطشان دارم، اما امید به زندگی و نشاط و شور برای رسیدن به هدفهایشان برایم خیلی خواستنی است.
فصل مشترک من و آنها، «نمی شود» شنیدن از پزشکهایمان است، اما آنها چه عابدانه شنیدند و به مقام رضایت رسیدند و من اما...
پر از شرمساری می شوم وقتی که می بینم تلاش آیدا را در مقطعی، برای روزی 7 ساعت مطالعه، یا اصرار مونا برای حضور سر کلاس ها و شرکت در امتحان ها، و امید بهمن برای حضور در آزمون کنکور. هرچند می دانم این را که روزهایی هستند برای هر آدمی - هر چقدر هم زاهد و عابد- که دلتنگ بشود، خسته بشود و دلش فریاد بخواهد. و قطعا برای دوستان تازه من هم چنین فضاهایی اتفاق افتاده، اما آن روح کلی حاکم بر فضای زندگی شان برایم شیرین و در عین حال عجیب و البته تحسین برانگیز است.
گاه فکر می کنم یک فنجان آب سیاه رنگ و بدبو هستم که باید ریخته شوم در دل دریا تا در وسعتش پاک شوم و زلال. برای من، محرم ها و رمضان ها، ماه های بازتولید شدن و سبک شدن و رهایی بوده است.
و حالا هم منتظرم برای «عاطفتی» از جناب دوست، شاید که به برکت این ماه، ایامی را با آرامشی ماندگارتر بگذرانم و دلم را تمرین دهم که «عبد» شاکری باشد...
آئین محبت کردن و نحوه دوست داشتن و ابرازش را انگار که هنوز نیاموخته ام،گویی تمام این سالها اشتباه می کرده ام. قانونش را نمی دانم، آیا باید در روابط دوستانه ام، بی وقفه و بی چشمداشت ببخشم؟ نه! هنوز آنقدر دریادل نشده ام. باید همه چیز مساوی باشد؟ همان قدر که دریافت می کنی ببخشی؟ پس این که حسابگری است و معامله!
نمیدانم... شاید جزء دسته بعدی باشم : کسانیکه بی اندازه دوست دارند و محبت می کنند ولی در کنارش انتظار پاسخ دارند، حتی اگر این پاسخ فهم و درک طرف مقابل هم باشد از میزان دوست داشتن، برایشان کافیست. همین که بدانند در دوستی ات صادقی، بهشان وفاداری، آنها را جزء سرمایه های زندگی ات می دانی.
ولی می شکنم؛ فرومیریزم و با آبی بر چشم و انگشتی بر دهان، فیلم رفاقت هایم را مرور می کنم، که کجای کار را اشتباه کرده ام که سزاوار چنان برخوردهایی بوده ام؟! به ویژه از زمانیکه خوابگاه نشین شده ام، واقعیت عریان و بی رحم وجود آدم ها برایم عریان تر شده.
اگر بخواهم منصفانه تحلیل کنم، باید خودم را مقصر بدانم : تیزبین نبودنم در انتخاب. یعنی نباید می پنداشتم همین که هم خوابگاهی است، یا او که همکلاسی است، هم فکر یا هم نظر است، کافیست. و اشتباه بزرگم آن بود که رصد "دل" نکردم، "جان" را ندیدم، و "آن" را...
نزدیک بود که عدد ِ دختران نشسته روی صندلی داغ مصاحبه های برادرم سه رقمی شود که دختری قهرمان آمد و این قلب سرتق را فتح کرد! دست مریزاد بر او که چه زیبا ویران کرد!
بعد از 4 سال و اندی، بالاخره، این خانه وآن خانه رفتن ثمر داد و برادرم داماد شد. برای همه غیرمنتظره بود و باور نکردنی، انگار همه چیز خواب بود. روی صندلی آرایشگاه که نشستم، تازه انگار داشت باورم می شد که بله...!
تمام خستگی های این مدت برایم شیرین و عزیز و تکرار نشدنی بودند. هر چند همیشه هستند زبان هایی برای نیش زدن و چشم هایی برای ویران کردن، چنانچه گفتند و زخم زدند که «انگار ناراحتی تو؛ [...] »
و در اوج لحظات شادی، با چشمانی اشکبار راهی تالار شدم.
کاش لحظه ای تامل می کردند که بخش اندکی از مسئولیتهای این جشن روی دوش کوچک من بود، کاش خستگی ام را به ناراحتی از شرایط شخصی ام تعبیر نمی کردند...
به هر حال شکستنی است این دل شیشه ای من، که ذره ذره می شود، حتی با شوخی کودکی تیر و کمان بدست...
خدا را شکر که قلبم هنوز سالم است برای بخشیدن...
دیروز تولد بید مجنونم بود و نزدیک بود بین این شلوغی ها و روزمرگی ها یادم برود این درخت مجازی را که حالا برایم از هر موجودی بیشتر به «واقعیت» نزدیک شده.
دردهایی بود در وجودم که جوانه زد و ثمرش بید مجنون شد...
حس می کنم می فهمد حرف های مرا، حتی زمانی که نمی نویسم،
حس می کنم می داند دلیل ننوشتن هایم را، و اینکه در اوج پریشان خاطری ها تنها زیر سایه اش می نشینم و در سکوت اشک می ریزم روی ریشه هایش.
نزدیکانم می دانند که همیشه لب بر خنده دارم و با انرژی و نشاط روزهایم را می گذرانم، اما اینجا، این کلبه، تنها گوشی است که این سالها برایش نق زده ام و غر. وقت هایی که سر رفته ام از نداشتن ها، از نبودن ها.
و بید مجنونم حالا وارد 5 سالگی می شود و برای خودش یک پا روان درمان شده و هربار آرام بخش هایی را تزریق به روحم می کند که مدتی مرا روی پا دارد!
دوست دارم این موجود دوست داشتنی دل گنده را...
برای نوشتنم، موضوعاتی همزمان به ذهنم رسید و پرورششان دادم تا بنویسم، ولی قبل از مکتوب کردنشان به پیامدهایش فکر کردم، اینکه مبادا دوستانی که مخاطبینم هستند برنجند یا آزرده خاطر شوند...
همیشه گرفتار همین سانسورها و "نباید بگویی" ها هستیم. گاه از سوی حکومت، گاه جامعه و گاه هم خودمان.
برایم همیشه سخت و سنگین بوده که بالهایم را از زیر زنجیرهایی که اسیرم می کنند بیرون بکشم و آزادانه پرواز کنم...
و گهگاه هم که کمی رها می شوی، روزها طول می کشد تا قدم بزنی و تازه یادت بیفتد که پرواز هم لذتی دارد...
به فال نیک می گیرم مدتی است همه چیز را!
چقدر حسودی ام می شود به یاسین کوچولو که نفیسه هر هفته با خودش می آورد خوابگاه، چقدر رنگ زندگی می پاشاند به من با آن خوریه گفتن هایش. چقدر شیطنت دارد، چه راحت می بخشد، چه راحت فراموش می کند، چه زود یادش می رود، تو را با مشت های کوچکش می زند و دو دقیقه بعدش در بغلت آرام می گیرد و بوسه های پی در پی و اصرار که اتاق ما بمان!
نوستالوژی عجیبی است یاد کودکی. آرزوی محالی است اما کاش آدم ها هیچوقت بزرگ نمی شدند، که هر چه بزرگتر شدیم، دلهایمان کوچکتر شد و زلالی هایمان کمرنگ تر.
حضور یاسین بهانه ای شد تا به خودم کمک کنم برای فهمیدن معنای زندگی که بین همین رفتارهای ساده و روزمرگی ها گم شده.
چقدر نیاز به اشک دارم، چقدر دلم می خواهد تمام آنچه درونم پوسیده بریزد بیرون. تمام آنچه مانع از رشد ذهنی ام می شود و اسیرم کرده، و همه افکاری که مدام در گذشته و آینده سیر می کند و روحم را اره می زند.
باران بهاری دلم، ببار و آرامم کن...
می گویند که بهار آمده، و لطافت هوا و شور و شوق مردم شهر برای خانه تکانی و خرید، تایید می کند این خبری را که برای من امسال، انگار که شایعه ای باشد و خبری کذب!
هر سال با چه دقت و وسواسی ماهی های قرمزم را انتخاب می کردم و سفره هفت سین می چیدم و اما امسال برایم فرقی نمی کند که باشد یا نه.
برای من امسال عیدی وجود ندارد، وقتی ذهنم نمی پذیرد و تکانی به خودش نمی دهد و دلم مثل هر سال همان طور خالی مانده، چه عیدی؟! عید را دل آدم ها تعریف می کند و ذهنشان.
نمی شود به هوای دید و بازدید و آهنگ شاد گوش دادن و فیلم سریال دیدن و یا رفتن به آغوش طبیعت، به زور، شادی و رنگ و بوی عید را چپاند توی وجود کسی، وقتی که هوای آن دل زمستانیست.
حس کشتی گیری را دارم، که داور سوت پایان را زده و دستش را محکم رو به زمین می گیرد، و دست برنده را بالا می برد، آن طرفی ها می خندند و شادند، بی آنکه چشمی بغض رقیب را ببیند و دستی نم اشک را از گونه هایش پاک کند.
سال نو را به همه آنهایی که سمفونی بهار روحشان را نوازش می دهد و جان و دلشان پر از نشاط و حال و هوای عید است تبریک می گویم...
تمام غم های عالم از دلت می رود، چشمت که به طلایی های گنبدش می افتد، چقدر حرف داشتم، چقدر فریاد، چه قدر بغض! که همه به یکباره اشک شدند و سکوت...
نگاه هایت آرامم کردند، فقط نگاهت کردم و تو غم های دلم را خواندی و دست گذاشتی رویشان.
همان لحظه ها برایم ناب بودند و تکرار نشدنی. هنوز یک هفته هم نشده که باز برگشته ام به همان حالت گذشته. دلتنگی هایی که دوستشان ندارم و عبور ازشان برایم سخت شده برگشته اند.
دلم می خواهد مثل همیشه پرانرژی و محکم بدوم و ادامه بدهم، اما وقتی نفسی نمانده باشد چه سود؟ وقتی قدرتی نباشد برای زانوهایت، وقتی آبی نباشد برای رفع عطش و رفتن چه می شود کرد؟
پذیرفته ام؛ و این پذیرفتن معنایش تسلیم نیست، هنوز تسلیم نشده ام، فقط پذیرفته ام که بله همین است دیگر! و کاری از دست کسی برنمی آید. هر طور شده باید زندگی کرد، حتی شده با چنگ و دندان بکشانی زندگی را با خودت.
چاره چیست وقتی بادهای موافق برایت نمی وزند و آنوقت با این نفس های خسته به کندی می دمی با فوت های مکرر و دلخوش می شوی؟
به زور که نمی شود. با فریاد و فغان که نمی شود. فقط سکوت کن و نگاه، و بپذیر. تقدیر تو همین است.
